نوشته شده توسط منیره @ ساعت۲:۰۱ قبل از ظهر در ۲۹ اسفند ۱۳۸۸
اومدم به رسم هر سال پستی بنویسم و خاطرات یک سال گذشتهم رو مرور کنم. وبلاگ رو که باز کردم دیدم نوشتم سالی که نکوست … آره سال ۸۸ رو با گریه شروع کرده بودم و کل سال هم بهونه واسه گریه کردن زیاد داشتم. نمیگم بهونههای خندیدن نبود، که بود، زیاد بود. ولی … [...]
نوشته شده توسط منیره @ ساعت۳:۱۸ بعد از ظهر در ۲۷ اسفند ۱۳۸۸
باید یاد بگیرم یه گوشم در باشه یه گوشم دروازه باید یاد بگیرم دروغ گفتن خیلی هم خوبه باید یاد بگیرم آدما دوست دارن گول بخورن باید یاد بگیرم راحت تر با خانواده م کنار بیام، حرفای اعصاب خورد کنشونو فراموش کنم و سعی کنم وانمود کنم چیزی هستم که اونا میخوان
نوشته شده توسط منیره @ ساعت۳:۱۷ بعد از ظهر در ۲۵ اسفند ۱۳۸۸
اون روز که سید زنگ زد و گفت قراره ساعت ۳.۵ بیای کلی خوشحال شدم. یعنی بعد از یک سال اولین باری بود که به وضوح میشنیدم که یکی ازت خبر داره. یک سال و نیم بود که ندیده بودمت و تو یک سال گذشته از هر کی احوالتو پرسیدم گفتن خبرت ندارن. خودتم خوب [...]
نوشته شده توسط منیره @ ساعت۳:۱۳ بعد از ظهر در ۲۴ اسفند ۱۳۸۸
مدتی بود یه سوالی تو ذهنم بود که میخواستم نظرخواهی کنم تو وبلاگ ولی قسمت نمیشد. این بار که اصفهان بودم با دو نفر سر این قضیه حرف زدم و دیدم بد نیست این نظر خواهی رو بذارم. پیشاپیش ممنون از همگی بابت پاسخهاتون. پ.ن. تو سوال کلمه «همه» رو اوردم که یهو یکی نگه [...]
نوشته شده توسط منیره @ ساعت۳:۰۹ بعد از ظهر در ۲۳ اسفند ۱۳۸۸
شوق و شور نهفه تو حرفات سکوت چشمات گیرایی لبخندت صدای قلبت التماس دستات عزیزم! وجود تو هم مایهی آرامشمه پ.ن. تجربه ثابت کرده وقتی میگم همه چی خراب میشه. این بار سعی کردم به تجربه ها دقت نکنم. پ.ن.۲. نه! قصد ازداج ندارم و نداره و نداریم :دی پ.ن.۳. و تو چه دانی این [...]