نجاتم بده!

فرستاده شده @ ۵:۲۳ بعد از ظهر در ۲۷ آذر ۱۳۸۸ توسط monire.ir

نه، دبگر بیش از این تاب تحملش را ندارم. خدای خوب، با من چه می کنند؟ بر سرم آب میریزند! به حرف هایم گوش نمی دهند، حتی به دیدنم هم نمی آیند. آخر به آنها چه بدی کرده ام؟ چرا شکنجه ام می دهند؟ از من چه می خواهند وقتی که هیچ ندارم؟ بیش از این تاب تحمل این شکنجه را ندارم. سرم آتش گرفته است و همه چیز در مغزم میچرخد.
نجاتم بده! مرا از اینجا ببر! کالسکه ای با اسب هایی به سرعت باد به من بده! برخیز کالسکه چی و بگذار تا زنگ ها به صدا در آیند! اسب ها بجهید و مرا از این جهان بیرون ببرید. دورتر، دورتر، جایی که هیچ چیز به چشم نیاید، هیچ چیز! به آنجا که آسمان می چرخد، به آنجا که ستاره ای کوچک در دوردست می درخشد. به جنگلی که از میان درختان تاریک میگریزد و آنجا که ماه آن بالا می درخشد. مه آبی رنگ همچون فرشی گسترده می شود و صدای تاری از میان مه به گوش می رسد، یک سو دریاست و سوی دیگر ایتالیا. و از آنجا کلبه های روستایی روسی را می بینم. آن خانه ی من است که از آن دور، به رنگ آبی روشن به نظر میرسد؟ و آن مادر من است که کنار پنجره نشسته؟ مادر! پسر بیچاره ات را نجات بده! بر سر پر دردش قطره اشکی نثار کن! ببین چطور پسرت را شکنجه می کنند! بچه یتیم بدبخت را در آغوش بکش! در این جهان جایی برای او نیست! آنها پسرت را آزار می دهند! مادر به بچه کوچک درمانده ات رحم کن …
و هیچ میدانید حسین پاشا رهبر الجزایر غده ای زیر دماغش داشت؟

پ.ن. آخرین یادداشت «یادداشت های یک دیوانه» نوشته نیکلای گوگول (خریداری شد)

  • یک نظر @ نجاتم بده!
  • RSS

نظر شما چیست؟

پر کردن قسمت های * دار الزامی است

نظرات اخیر
  1. احسان @ ۵:۳۳ ب.ظ

    داشتم میخوندم گفتم چی شده شما نوشته ادبی نوشتین! :دی
    بعد آخرشو دیدم…

    [پاسخ]

    Star Comment Trackback