مرداد ماه بود. بابا و ننه و فاطمه -خواهر شیرخواره ام- توی تنها اتاقی که دستمان بود می خوابیدند، و من و احمد، ته حیاط؛ آنجا که تاقنماهای پوشیده از شاخه های درختان انگور تمام می شود.
شب خنک و پرستاره ای بود. از ماه، تنها هلالِ باریک و کم نوری دیده می شد. نورش آن قدر نبود که بتواند ستاره ها را محو کند.
مرتب از این دنده به آن دنده می غلتیدم. از اینکه می دیدم احمد آن قدر آرام و بیخیال خوابیده است، راستش حسودی ام میشد. هم حسودی ام می شد و هم لجم می گرفت. آخر آدم و آن قدر بی خیال! حادثه ای به آن بزرگی در پیش بود؛ و او، درست مثل شبهای قبل که هیچ خبری نبود، آرام و راحت خوابیده بود؛ و صدای نفس های آرام و کشیده اش، تمام سوسک ها و شب پره ها را خواب می کرد.
اولِ شب به احمد گفته بودم : «صبح، وقتی که هوا روشن شد -سر ساعت چهار و نیم- از خانه فرار می کنیم»کتاب «آنجا که خانه ام نیست» نوشته ی محمدرضا سرشار
گفتم که بگویم این کتاب رو در عرض چند ساعت خوندم. هر چند برای گروه سنی «ج» هست ولی خوب منم از نثر روان و موضوعش و داستان پردازیش خوشم اومد و دیگر هیج. به طوری که موقتا اسم وبلاگه رو همین گذاشتم







احسان @ ۱۱:۵۷ ب.ظ
خیلی از ما تو جاهایی زندگی می کنیم که خانه که چه.. زادگاهمان نیست…
[پاسخ]
ada majid ( dehati )d @ ۱۰:۱۵ ق.ظ
سلام. واقعا کتاب جالبیه. حتما می خونمش.اولین باره ولی نه دومین باره که بهتون سر زدم. موفق باشین
یا علی
[پاسخ]