دایی وسطی دو ماهی است که برای ماموریت چند ساله رفتن چابهار. واسه ماهایی که خانواده خیلی صمیمی داریم (به خصوص طرف مامانی) این دوری خیلی سخته. من خودم هر بار با زندایی حرف میزنم یا چت میکنم اشک تو چشمم جمع میشه. فقط اندازهای که هممون خودمونو کنترل میکنیم که خود زندایی بیشتر اذیت نشه. کلی دلم واسه همشون تنگ شده. به خصوص نرگس کوچولو که میدونم اول شیطنتهاشه. باز خوبه زن دایی یه وبلاگ واسش ساختن، کمی این طوری دلتنگیامون کمتر میشه.
پ.ن. توضیح اینکه همه عروس دامادهای مامانبزرگم از بچه های فامیل هستند. همین زنداییم، دختر عمه مامانم هست و از بچگی با هم بزرگ شدیم.


حمزه
زهرا
زینب
صادق و مریم
علی
مجتبی
محبوبه
مرتضی
ملیحه
مهدی
وجیهه
امیرعلی
حاصا
حامد
حدیثه
حسن
حورا
رویا
صندوقک
طاهره
مرضیه
نبی
پویا