نوشته شده توسط منیره @ ساعت۱۱:۳۶ بعد از ظهر در ۳۰ آبان ۱۳۸۸
مرداد ماه بود. بابا و ننه و فاطمه -خواهر شیرخواره ام- توی تنها اتاقی که دستمان بود می خوابیدند، و من و احمد، ته حیاط؛ آنجا که تاقنماهای پوشیده از شاخه های درختان انگور تمام می شود. شب خنک و پرستاره ای بود. از ماه، تنها هلالِ باریک و کم نوری دیده می شد. نورش [...]
نوشته شده توسط منیره @ ساعت۱۱:۱۰ بعد از ظهر در ۲۹ آبان ۱۳۸۸
دیروز چند دقیقه مونده بود به ساعت ۴ که sms (بگویید پیامک) صادق + رو دیدم که نوشته بود :«خواهرام میرن کارخونه اقبال مراسم مسابقه شرکت خانم کریمی، ۴-۶ گفتم شاید تو هم بخوای بری» (حالا دقیق این نبود ولی یه چیزی تو این مایه ها که بود) بعد جالبه مخم به قدری هنگ بود [...]
نوشته شده توسط منیره @ ساعت۱۱:۵۰ قبل از ظهر در ۲۸ آبان ۱۳۸۸
دایی وسطی دو ماهی است که برای ماموریت چند ساله رفتن چابهار. واسه ماهایی که خانواده خیلی صمیمی داریم (به خصوص طرف مامانی) این دوری خیلی سخته. من خودم هر بار با زندایی حرف میزنم یا چت میکنم اشک تو چشمم جمع میشه. فقط اندازهای که هممون خودمونو کنترل میکنیم که خود زندایی بیشتر اذیت [...]
نوشته شده توسط منیره @ ساعت۱۱:۱۷ قبل از ظهر در ۲۸ آبان ۱۳۸۸
اجناس چوبی رو خیلی دوست دارم. کلا کار کردن روی چوب هم … حتی گاهی منبتکاری هم میکنم (+) چوب – مثل آب – یه آرامش بینظیری به آدم میده. الان اینا رو گفتم که بگم : ای بابا! ای بابا! یه دوست پسر هم نداریم واسمون وال-ای چوبی بخره!
نوشته شده توسط منیره @ ساعت۱۰:۴۸ بعد از ظهر در ۲۷ آبان ۱۳۸۸
مدتی دنبال بک آپ گرفتن از توییترم بودم . امشب یکی از دوستان این سایت رو معرفی کرد. فقط سه تا عیب داره : ۱. در نوع برونریزی pdf فارسی ساپورت نمیشه ولی خوشبختانه در برونریزی xml فارسی رو خوب نمایش میده. ۲. تعداد محدودی از توییت های آخر رو میاره (البته میشه به توییت [...]