آرشیو برای ۱ اسفند ۱۳۸۷


آروم آروم اشکم میریزه ۲

نوشته شده توسط منیره @ ساعت۱۱:۰۰ قبل از ظهر در ۱ اسفند ۱۳۸۷

(+) میگه «توبمون! چی کار بقیه داری؟! بمون پیش دوستات! بمون تا چشم بعضیا در بیاد!» ولی من جدا نمیتونم چه طور میتونم بمونم وقتی هیچکی نمیفهمه چه زجری میکشم؟ هیچکی نمیفهمه چه قدر درد داره چیزایی رو که من دیدم؟ هیچکی نمیفهمه از دیدن اسم یه نفر این طوری به خود لرزیدن یعنی چی؟ هیچکی [...]

  • ۴ نظر @ آروم آروم اشکم میریزه ۲

آروم آروم اشکم میریزه

نوشته شده توسط منیره @ ساعت۱۰:۴۲ قبل از ظهر در ۱ اسفند ۱۳۸۷

آروم آروم اشکم میریزه! بیشتر این حالت وقتی واسم اتفاق می افته که پشت سیستم میشینم و نامروتی افرادی رو میبینم که روزی بهشون میگفتم دوست! جدیدا حتی دیدن اسمشون هم اشکم رو در میاره، یادم میندازه روزی چه طوری بهم خنجر زدند و هنوزم اون زخم ها تازه است. حتی جدیدا از نزدیک شدن [...]

  • ۲ نظر @ آروم آروم اشکم میریزه