دو روزه به دوستام زنگ میزنه و میگه به خانم منتظری (یعنی من) بگین باهام تماس بگیرن. این قدر هم گفته که حالا همه فکر میکردند “آقا آردیان” چه کار مهمی با منیره داره؟! آخرش اومده توی وبلاگم کامنت هلیده. این چند روز به قدری درگیر کوئیز فیزیک و تمرین C++ بودم (چه چاخانا) کلا از دنیا دور موندم. امشب زنگ زده اولش با کلی شوخی و خنده کلی طعنه زدم چی شده یادی از ما کردین. بعد که جدی شد میگه:
او : میخواستم ببینم کلاس عکاسی خوب توی اصفهان کجا میشناسین؟
من : جدا فقط همین کارم داشتین؟
او : آره! آخه میخوام عکاسی یاد بگیرم. میخوام برم دور ایران رو بگردم و عکس بگیرم.
من (با کلی خنده و با لحن خودش) : کی میخواین برین دور ایران رو بگردین و عکس بگیرین؟
او (کلی میخنده و بعد یهو جدی میشه) : مسخرم میکنین؟ جدی میگم.
من (خندم رو خوردم) : خوب منم جدی پرسیدم کی؟
او : نمیدونم هر وقت پیش اومد.
من : خوب الان من چه کمکی میتونم بکنم؟
او : میخواستم عکاسی یاد بگیرم. کلاس خوب توی اصفهان کجا داره؟
من : کلاس؟؟ نمیدونم فکر نکنم باشه. منتها واستون میپرسم پیدا میکنم.
او : دستتون درد نکنه. پس خبرم کنین.
من : ولی برای عکاسی کردن نیاز به کلاس نیست. تمرین لازم داره. دوربین خریدین جدیدا؟؟
او (با خنده) : نه! همون دو تا دوربینی که قبلا تو خونه داشتیم (و کلی توضیح میده چه دوربینایی دارن)
من : خوب پس چی؟؟ با چی میخواین عکس بگیرین؟؟
او : آخه بابا اینا گفتن هر وقت عکاسی یاد گرفتم دوربین خوب واسم میخرن.
همین آقا آردیان اگه بخواد دوربین خوب بخره احتمالا دست میذاره رو یه دوربین ۵-۶ میلیونی :دی ولی نمیدونم چرا باباش اینا چنین شرطی کردن؟ در ادامه گفتگو من بهش قول دادم اگه کلاسی یافتم خبرش کنم. بعد باز توضیح دادم که زیاد کلاس مهم نیست. مهم تجربه عکاسیه. وقتی بهش گفتم اگه هم کلاس پیدا نشد خودم حاضرم نکات اولیه عکاسی رو یادش بدم. بحث رفت سر اینکه کی یادش بدم :
من : هر وقت شما بگین. من از همین الان که آخر هفته ام شروع شد بی کارم
او : نه الان که زوده. شنبه امتحان دارم. خبرتون میدم
من (خندم گرفت و در ذهنم فکر کردم که امتحان داره و این همه عجله داشته؟؟) : به هر حال هر وقت خواستین هستم مشکلی هم ندارم بریم جاهای مختلف اصفهان عکاسی.
او (با خنده و البته لحن جدی): نه خانم منتظری! میگیرنمون.
من (نه خداییش اینجاش رو دیگه غش زمین بودم) چند بار گرفتنتون که این همه متیرسین؟
او هم خندید و کلا بحث رفت سر یاد دادن و اینکه آیا میشه توی دانشگاه یادش بدم و سر آخری هم اومد دم در خوابگاه یه جزوه عکاسی داشتم اونو ازم گرفت که “تا شنبه وسط درس خوندن استراحت که میکنه” بخونه :دی و اینجا بود که خودم هم تعجب کردم از اینکه یهو این پسره چی شده به سرش زده دلش میخواد عکاس بشه* و عجیب تر اینکه این همه عجله داشته و داره! و البته نمیدونم چرا منو هم آدم حسابی حساب کرده :دی
خلاصه اینکه دنبال یه کلاس عکاسی هستم!
پ.ن. قبلا یه بار بهم گفته بود به عکاسی علاقه داره. پینوشت سوم این مطلب
پ.ن.۲ عکس وسط متن رو آقای سهندرام ”باسه” دلخوریم رونوشت دادن بهم.


حمزه
زهرا
زینب
صادق و مریم
علی
مجتبی
محبوبه
مرتضی
ملیحه
مهدی
وجیهه
امیرعلی
حاصا
حامد
حدیثه
حسن
حورا
رویا
صندوقک
طاهره
مرضیه
نبی
پویا