نوشته شده توسط منیره @ ساعت۴:۳۱ قبل از ظهر در ۱۳ آذر ۱۳۸۷
فکر نکن چون توی جمع هستم و میخندم و با بقیه شوخی میگم و چرت و پرت میگم ولی ازت حرفی نمیزنم یعنی اینکه به یادت نیستم. حرص میخورم میبینم میای و میری ولی محل نمیدی و میدونم حرص میخوری از اینکه به روی خودم نمیارم. پ.ن. گفتم بگمت حرص نخوری و خواستم بدونی دوستت دارم [...]
نوشته شده توسط منیره @ ساعت۴:۲۶ قبل از ظهر در ۱۳ آذر ۱۳۸۷
دو روزه به دوستام زنگ میزنه و میگه به خانم منتظری (یعنی من) بگین باهام تماس بگیرن. این قدر هم گفته که حالا همه فکر میکردند “آقا آردیان” چه کار مهمی با منیره داره؟! آخرش اومده توی وبلاگم کامنت هلیده. این چند روز به قدری درگیر کوئیز فیزیک و تمرین C++ بودم (چه چاخانا) کلا [...]