معارفه صفری های یزدی

فرستاده شده @ ۴:۰۲ بعد از ظهر در ۳۰ مهر ۱۳۸۷ توسط منیره

توی پست قبلی هم گفتم، قرار حقیقی بنویسم :) حالا بمااند که عملا دنیای حقیقی ام آمیخته شده با دنیای مجازی. کم کم میفهمین از چه بابت میگم.

نمیدونم چه قدر با روال گرفتن مجوز برای جشن های دانشجویی آشنایین! در همین حد بگم که دانشگاه با هر نوع مراسمی که شادی آفرین باشه مخالفت میکنه و به همین خاطر فقط به مراسم هایی که اسمی مثل “همایش” و یا “معارفه” و چیزی تو این مایه ها باشه مجوز میده. تازه اونم به اضافه ۴ تا مامور حراست که ناظر باشند زیادی توی مراسم شاد نباشید. حالا بماند که طبیعت زیادی خشک مذهبی خیلی از دانشجویان یزدی باعث میشد همون یه ذره شادی رو هم توی جشن ها نداشته باشیم. و باز سوای از اینکه همین دانشجویان ایراد میگرفتند که معارفه لازم نیست و چه معنی داره دختر-پسر برن روی سن و خودشون رو معرفی کنن :)  از مراسم دیشب میتونم به عنوان اولین مراسم معارفه یزدی ها اسم ببرم که خیلی خیلی عالی برگزار شد :) به خصوص اینکه من تنها نبودم و آیه و دوربینم هم همراهم بودند و کسی هم به شیطنت هام توی سالن گیر نداد و مثل پارسال هم یکی مزاحم شادیم نشد :)

دو تا گروه موسیقی دعوت کرده بودند که یکی سنتی میخوند و یکی پاپ. گروه سنتی فارابی که از همدان اومده بودن و خیلی خیلی هم زیبا مینواختند :) البته قسمت تقلید صدای آقای سپهری، مجری برنامه، با اینکه تکراری بود (چند ساله هر سال مجری برنامه معارفه یزدی هاست) ولی باز مثل همیشه کلی خنده بر لبها نشوند. و البته مسابقه هم که جای خود داره و ادا اصول پسرا وقتی بنا رو بر این گذاشتند که تو جلسه خواستگاری هستند و میخوان بله رو بگیرن :)

  

هیچ قسمتی به اندازه خود معارفه واسه ما یزدی ها خنده دار نبود. صرف خود اسم و فامیل بردن این تیکه رو خنده دار نمیکرد. اینکه سال بالایی ها میرفتند و اسم و فامیل الکی میگفتند و یا حتی رشته های پرت و اسم محلات قدیم یزد رو به عنوان شهر به کار میبردند از همه خنده دار تر بود. و جالب تر اینکه مجری نمیفهمید سر کار رفته. فقط به خاطر شباهت ظاهری مهدی.د به پوریا پورسرخی فهمید که پوریا پورقرمز یه اسم تقلبیه :دی

اون تیکه ای هم که دبیر مجمع (مدید) سخنرانی کرد هم باحال بود :دی بچه ها هماهنگ کرده بودن که موقعی که گفت درها را ببندید و پرده ها را بکشید اونا هم همین کارا رو کردند :دی برام جالب بود که اصلا خندش نگرفت و کلی جلوی خودشو گرفت و همچنان جدی ادامه سخنرانیش رو گفت.

  

اینم چند تا عکسی که خودم خوشم اومد و فکر کردم توانایی آپلود شدن در فتوبلاگم رو دارن (موج موسیقی + موسیقی درامیست – جاز)

پ.ن. دیشب کلی به آیه زحمت دادم و اذیتش کردم. ولی از وجودش و این که کنارم بود خیلی خوشحال بودم. میدونم از اینکه دائم بلند میشدم عکاسی میکردم کمی اذیت شد ولی به روی خودش نیورد. خیلی خوشم میومد وقتی جلوی بقیه بهم میگفت خاله یا هر جا میرفتم همراهم میومد. تنها باری بود که تو این جور مراسم ها اصلا حس تنهایی نکردم. (اولین ‌DVD بابا لنگ دراز رو هم بهش دادم ببینه)

پ.ن.۲. این آقا آردیان هم که کمیاب شده بود رو دیشب توی مراسم یافتم یادش اوردم که قرار بود کتابمو واسم بیاره. بهش میگم از کی تا حالا عینکی شدین؟؟ میگه یه ۷-۸ سالی میشه :D جالبه که من تا حالا با عینک ندیده بودمش و چه قدر عینک بهش میاد.

پ.ن.۳. ساعت ۱۰ که بابای آیه اومدن دم مقبره شهدای گمنام دنبالش و رفت، تنهایی داشتم میرفتم خوابگاه. چند تا ماشین رد شد، توی دلم گفتم کاش یکیشون منو سوار میکردند میرسوندن. یه پرایدی کمی جلوتر ایستاد. کلی ذوق کردم. نگو که آقا آردیان هست که کتابمو اورده. یه کمی هم راجع به عکاسی حرف زدیم ‌( همش با خودم گفتم : یا خدا!! الانه که حراست برسه و فردا کمیته ای بشم) امروز هم اومدم دیدم توی فتوبلاگم کامنت گذاشته و میگه عکاسیم میتونه بهتر بشه :دی فکر کنم خودش کارشناس عکاسی باشه :دی

  • نظر @ معارفه صفری های یزدی
  • RSS

نظر شما چیست؟

پر کردن قسمت های * دار الزامی است