باز هم روزانه نویسی

فرستاده شده @ ۱۲:۰۷ بعد از ظهر در ۲۴ شهریور ۱۳۸۷ توسط منیره

جمعه شب میدان امام سفره خونه سنتی

خوب! قرار بود (+) بریم با بچه ها شام بخوریم و نمیدونم چرا همیشه راه بلد بچه ها من هستم. اصلا من از همشون کوچیکتر هستما ولی نمیدونم به خاطر قد و هیکلمه که همش بچه ها سمت بزرگتری رو به من میدن یا به خاطر سر و زبونمه. خلاصه بردمشون میدون امام سفره خونه سنتی.

اولش سفره خونه پر بود و مجبور شدیم بریم نیم ساعت بعدش بیایم و توی این فرصت هی دنبال یه جا میگشتیم که خرمایی چیزی داشته باشه که افطار کنیم ولی همه جا حلیم یافت شد ولی خرما یا شیر نه!! آخرشم با بستنی افطار کردیم :D

وقتی داشتیم داخل میرفتیم دوستم (همونی که گفتم عروس شده) و شوهرش رو دیدم. خداییش اگه اونجا ندیده بودمش عمرا دیگه محلش میذاشتم. از بس مردم بی معرفتن. توی خود سفره خونه هم پر بود از بچه های دانشگاه صنعتی. من موندم اینا منتظر بودند دانشگاه باز بشه و با دوستاشون برن گردش؟؟؟

سفره خونه رو خیلی دوست داشتم. به خصوص اینکه یه خاطره خوب هم ازش داشتم منتها این بار کمی ازش زده شدم.  آخه با گارسونش دعوام شد. بی شعور اول منو رو دیر میاره، بعد عجله داره میخواد زود سفارش بگیره، بعد هم که قهر میکنه دیگه نمیاد سفارش بگیره وقتی هم میاد انگار از آدم طلب کاره و … خداییش خیلی بی شعور بود.

ولی در کل اون شب خیلی خندیدیم.

Thumbnail image Thumbnail image

شنبه صبح خوابگاه ۹ دانشگاه صنعتی

با صدای بچه ها از خواب بیدار شدم! زهرا گفت مامانت زنگ زدن گفتن آموزشن، تو کجایی؟ نگو که مامان اینا زنگ زده بودند ولی من گوشی برنمیداشتم اونم به این خاطر که … نیمه شب توی سایت بودم صدای تلفن اتاق اومد (اتاقمون بالای سایته و صدای تلفن زیاد) هم اتاقیم بلند شده گوشی برداشته، دیده مزاحمه بعد گوشی رو از پریز کشیده. (اینم توییتش)

خلاصه یه شیر تو شیری بود. کلی با بابا و مامان بحث کردم. قرار شد این ترم رو ثبت نام کنم و … بابام بهم قول دادن اگه معدل این ترمم خوب شد طوری که بشه مدرک معادل گرفت (معدل کلم زیر ۱۲ است) بهم اجازه میدن بی خیال ادامه اش بشم. خودمم گیجم. نمیدونم چی کار میخوام بکنم.

شنبه شب یزد خونه مامان بزرگ

من مهمونی های ماه رمضونو خیلی دوست دارم. عاشق شیر برنج و فسنجونی هستم که ماه رمضون توی مهمونی ها میدن. ظهر آماده شدم همراه مامان اینا اومدم یزد. تمام راه رو عقب ماشین خواب بودم. با این حال شب بعد از افطار خونه مامان بزرگ خواب بودم. جالبه که این چند روز اصلا کمبود خواب نداشتما :-(

دو روز پیش تولد دایی جان بوده و شیرینی و اینا هم داد. مهدی ۲۲ سالش شد. پس نتیجه میگیریم منم یک ماه و خورده ای دیگه ۲۲ سالم میشه. به قول محسن … (آقا این بچه ها چرا این قدر ذهنشون پیچیده است و فکر و خیال میکنن؟ :) ) نمیگم چی گفت ولی همه کلی خندیدن از این چرت گویی بچه)

نی نی کوچولوی دایی (همش ۲ هفته شه) رو تازه دیدم. اگه قول بدین به مامانش اینا نگین بهتون میگم خیلی زشته ;-) امیدوارم بزرگ میشه خومشکل بشه :D ازش عکس گرفتم و تمام سعیمو کردم توی عکس زیاد زشت نیوفته :D

Thumbnail image Thumbnail image


همایش آزادی روز نرم افزار ثبت نام کنید
اصفهان پنجشنبه ۲۸ شهریور ۸۷

  • ۴ نظر @ باز هم روزانه نویسی
  • RSS

نظر شما چیست؟

پر کردن قسمت های * دار الزامی است

نظرات اخیر
  1. یک فتحی @ ۱:۵۷ ب.ظ

    منیره خانم واقعا شما یه بچه دو هفته ای دیدی که خوشگل باشه؟!!!

    اگر دو هفته ای من رو دیده بودید شاید قبول می کردم ولی خدا را شکر ندیدید وگرنه بچه بنده خدا از طبقه چهاردهم پرت می کردید پایین :) )

    [پاسخ]

    Star Comment Trackback
  2. منیره @ ۵:۰۲ ب.ظ

    کشتهمرده اعتماد به نفستون هستم :دی
    واجب شد عکس بچگی هاتون رو ببینم. حالا عکس بچگی ها نشد نوجونی ها و یا جوونی ها!! آرزو بر جوانان عیب نیست :دی

    [پاسخ]

    Star Comment Trackback
  3. شیخ الشیوخ @ ۱:۱۲ ب.ظ

    منیره جان
    میدان نقش جهان صحیح است :!:

    [پاسخ]

    Star Comment Trackback
  4. چشم غمگین @ ۲:۴۳ ب.ظ

    مدرک معادل؟ :O:O:O:O:O:O:O

    [پاسخ]

    Star Comment Trackback