امروز آواتور فرندفید، توییتر و جیمیل را عوض نمودم.
در این راستا فکر کنم یکی منو چشم کرده. آخه ظهر بد جور کلیه ام درد گرفت. به طوری که دیگه مسکن کاری نبود. رفتم بهداری دانشگاه. خوب نشدم که نشدم. بعد منو با آمبولانس بردند خمینی شهر نکنه یه سنوگرافی باز باشه که باز نبود. مجبور شدیم بریم بیمارستان الزهرا و بستریم کردند. حوالی ساعت ۱۱ شب با زور کلی مسکن و آمپول دردم تسکین یافت و برگشتم خوابگاه. به مامان اینا هم نگفتم، آخه امشب عروسی دختر عموم بود. میترسیدم الکی نگران بشن.
این جور درد کشیدن دیگه عادتم شده. تا یاد دارم نصف عمرم رو دل درد داشتم. جالبش هم اینه که توی این جور مواقع بیشتر یاد خدا میکنم. خنده داره ولی در اوج درد فقط میگم «خدایا شکرت» باور ندارین از هم اتاقیم که امشب همراهم بود بپرسین. حالا بماند احساس خوب سبک شدن و رهایی که بعد از شفا یافتن به آدم دست میده.
پ.ن. این انترنه چه قدر صداش شبیه آق فری بود!! لحنش زیادی لطیف بود! بعضی حرفهای کلماتش هم میزد. من که تمام مدت گوشم به حرفاش بود ولی نمیفهمیدم چی داره میگه.

حمزه
زهرا
زینب
صادق و مریم
علی
مجتبی
محبوبه
مرتضی
ملیحه
مهدی
وجیهه
امیرعلی
حاصا
حامد
حدیثه
حسن
حورا
رویا
صندوقک
طاهره
مرضیه
نبی
پویا
Amir @ ۲:۱۸ ق.ظ
خوش به حالت ، چه زود مریض میشی و زود خوب میشی ، حالا اگه من بودم از شانس بدم یه یک هفته ای جام تخت بیمارستان بود
[پاسخ]
(¯`·._ شیشیلِ پیشیل _.·´¯) @ ۱:۴۹ ب.ظ
چرا نگفته بودی؟!
حالا بهتری؟
خوب شدی؟
کار خوبی نکردی که خبرمون ندادی …
[پاسخ]
Ghahraman @ ۷:۰۱ ب.ظ
سلام
چطوری؟ یادم اومد که خونهی نو رو تبریک نگفتم. تبریک!
بابا روسری آبی:D
[پاسخ]