این روزا دلم نازک تر از همیشه است

فرستاده شده @ ۴:۱۴ قبل از ظهر در ۱۱ مرداد ۱۳۸۷ توسط منیره

دیروز که عید بود چون نمیدونستم مامان بزرگ اینا کجا هستن که تبریک عید بگم. زنگ زدم به مهدی (دایی کوچیکم) که معلوم شد مامان و آقا و رضا (دایی وسطیم) رفته بودند تهران. بقیه خاله و دایی ها هم تا اول هفته آینده میرفتن. با اینکه خیلی دلم میخواست برم یزد (اصرار بچه ها واسه مشاره اتخاب رشته و …) ولی یزد بدون خانواده اصلا صفایی نداره. وای که چه قدر دلم لک زده برای تک تک خاله ها و دایی هام. یعنی هر چی فکر میکنم میبینم دیگه تحمل ندیدنشون رو ندارم.

امشب موبایلم شارژ نداشت جا گذاشته بودم اتاق وقتی برگشتم اتاق و موبایلمو چک میکنم و میبینم ۱۰ بار مامان اینا زنگ زدن (یه بار محبوبه ۲ بار بابا و ۷ بار خود مامان) و ۱۹ بار خالم اینا (۲ بار شوهر خالم و ۱۷ بار خاله ام) کلی نگران شدم. مونده بودم یعنی چی کار داشتند. با کلی دو دلی به خاله sms میدم که چی شده این همه زنگ زدین؟ خاله فقط گفتن اصفهان بودیم و الان قمیم. خیالم راحت شد که اتفاقی نیوفتاده ولی این قدر نگران و دلتنگ شده بودم که اشکم در اومد.

نشستم عکسای خونوادگیمونو دیدم و اشک ریختم. شاید باورتون نشه ولی دوری از خانواده (نه صرفا بابا، مامان و خواهر، برادر) این قدر زجر آور باشه. برای خودمم تعجب آور بود که منیره به این بی رگی و بی احساسی چرا این طوری شده؟ احاس میکنم این روزا دلم نازک تر از همیشه است.

  • ۲ نظر @ این روزا دلم نازک تر از همیشه است
  • RSS

نظر شما چیست؟

پر کردن قسمت های * دار الزامی است

نظرات اخیر
  1. محمد @ ۴:۲۸ ق.ظ

    میشه آدم فامیلاشو یادش بره؟ میشه بهشون فکر نکنه؟! تو هم بیرگ نبودی! به روت نمیاوردی! انقدر سرت گرم بود که وقت فکر کردن نداشتی… حالا میبینی که به اونایی که باید، فکر میکنی!
    عاشق عکسای خونوادگیم… کلی خاطره توش موج میخوره
    بچین برو همه رو ببین! از مامان، بابا گرفته تا خاله و دایی و همه…

    [پاسخ]

    Star Comment Trackback
  2. Amir @ ۵:۰۹ ق.ظ

    گاهی اوقات هم اینجوری میشه دیگه .

    [پاسخ]

    Star Comment Trackback