مقدمه : الانه که اشکم در بیاد. آخه چرا رسم دنیا این طوریه؟؟ همین جوریش دیروز تا حالا دلم گرفته. این قدر که صبح موقع صبحونه خوردن چشمام دائم به یه سمت اتاق خیره بود و خاطرات گذشته رو مرور میکردم. این قدر که بعد بلند شدم با کامپیوتر خودم (راستی یه سیستم واسه خودم خریدم. دقیق همون روزی که هاست رو ثبت کردم. و دقیق هم روزی به دستم رسید که وبلاگ متولد شد، شاید به این خاطر بود که کم پیدا تر شدم) یه پست نوشتم. الانه که اشکم در بیاد چون …. خیلی نامردی زهرا. دل من یه ذره شده واست. اون وقت میای نظر میدی به غریبه ها هم سر بزن؟
تقدیم به تمام دوستان آفلاینم که دوستشون دارم و دلم تنگه واسشون :
دلم میخواست یزد بودم، دقیق مثل پارسال این وقت. دلم واسه بچه ها تنگ شده، نمیدونم دلم واسه کی بیشتر تنگ شده. بچه های سمپاد یا بچه های دانشگاه؟!
دلم خیلی میخواد باز مثل پارسال برم پارک علم و فناوری و …. این قدر حرف بزنم که حجت منو از انجمن بندازه بیرون. دلم واسه آقای دکتر و خانمشون تنگ شده. واسه آقای حدت که دو تابستون پشت سر هم رو دو جای مختلف فعالیت میکردیم. دلم واسه سلاله خانم و خنده های خواهرانه شون تنگ شده. دلم واسه دکتر امیرحیدری، صادق، احمد سمیعی، مهسا هم خیلی تنگ شده. حتی امسال جواب بچه های مجله رو هم ندادم و دلم بیشتر از این میگیره که اون منیره با اون شور و حرارت کجا رفت؟
دلم واسه بچه های مشاوره تنگ شده، از بچه های دانشگاه خودمون گرفته تا آقای کلانتر و نازنین. اصلا همش تقصیر اوناست که دو روزه دائم زنگم میزنن و میگن جام خالیه. دلم یه ذره شده واسه اون چند هفته فعالیت کردن و منتظر نتیجه کنکور بودن های این دو سه سال. امسال هم خیلی منتظر بودم منتها این بار توی خوابگاه بود و تنها. نتونستم اون طوری که باید انرژی ام رو خالی کنم.
و از همه بیشتر واسه زهرا!!
دلم خیلی واسه زهرا تنگ شده. کاش میفهمید که هنوز شازده کوچولوی زندگیم اونه. همون که من روباه رو اهلی کرده بود. دوست دارم باز سر پل روی رودخونه ببینمش. همون پلی که بین پارک و شرکتشونه. دلم میخواد باز از رئیسش بگه. از بداخلاقی هاش. شاید این بار به جای سکوت بتونم جواب بی طرفانه بدم. دوست دارم بگه نقاشی کشیدنش چه طوری پیش رفته یا روزی چند تا عکس میگیره. دوست دارم مثل همیشه با هیجان باشه. پشت تلفن داد بزنه، دعوام کنه. بگه از دست کی ناراحته و خوشحال باشه از اینکه آخر هفته محمد میاد پیشش. دوست دارم ….
دوست دارم مثل دفعه اولی که تنهایی با هم حرف زدیم، اون تند تند حرف بزنه و من گیج این باشم که از کجا همه چیز رو میدونه؟ و بعد ازم قول بگیره که همیشه دوست هم بمونیم. دوست دارم بهش بگم تمام پاییز و زمستون و بهار رو منتظرش بودم بیاد اصفهان. بهش بگم هنوزم خیلی خیلی دوستش دارم و دلم لک زده واسه حرف زدناش.
دوست دارم بهش بگم توی این چند وقت چه اتفاقایی افتاد و باز به فکرای احمقانه و رفتارهای کودکانم بخنده و مثل یه آبجی بزرگتر راهنماییم کنه. دوست دارم بهش بفهمونم همه مطالب وبلاگشو از طریق ریدر خوندم و حتی وبلاگ بی شیر و شکر هم … بهش بگم اولین کاری که بعد از چک کردن توییتر میکنم اینه که برم ببینم توی توییترش چی نوشته؟ بهش بگم دو باری که وبلاگم نظر داده بود انگار دنیا رو بهم داده بود، بهش بگم گاهی حس میکنم اصلا منو یادش رفته. شاید دوستی بهتر از من پیدا کرده!!
وای خدا! چرا گاهی این طوری میشم؟ چرا نمیتونم احساستم رو مستقیم به افراد بگم؟ چرا گاهی میام و توی وبلاگ مینویسم؟
پ.ن. گاهی اتفاقیایی میوفته که به جمله «دل به دل راه داره» ایمان کامل پیدا میکنم. این چند روز دلم خیلی نازک بود! شاید به همین دلیل بوده که حرف دلم رو خیلی ها خیلی زودتر شنیدن.

حمزه
زهرا
زینب
صادق و مریم
علی
مجتبی
محبوبه
مرتضی
ملیحه
مهدی
وجیهه
امیرعلی
حاصا
حامد
حدیثه
حسن
حورا
رویا
صندوقک
طاهره
مرضیه
نبی
پویا