بودیم و کسی باور نداشت هستیم. بگذار نباشیم شاید بدانند که بودیم

فرستاده شده @ ۱۰:۵۳ بعد از ظهر در ۱۹ تیر ۱۳۸۷ توسط منیره

مامان جان زنگ زدند گفتند سخته بیان اصفهان دنبالم. احتمالا مجبور بشم فردا برم یزد. آخه شب مسافریم. یه سفر ۱۰ روزه به شمال. سعی خودمو میکنم دیرتر برم یزد که تحمل یزد بودنم برام سخت نباشه. این ده روز هم احتمالا نیستم. بهتر! یه کم از نت دور باشم برای خودمم بهتره.

احتمالا به مدت ۱۰ روز یا بیشتر نباشم. خوش باشین همگی.

پ.ن. از امیر بیت الهی بابت پستی که بهش قول دادم بنویسم و ننوشتم معذرت خواهی میکنم. شاید هیچ وقت ننوشتم. شایدم دادم یکی دیگه نوشت. خدا رو چه دیدین!!

  • ۳ نظر @ بودیم و کسی باور نداشت هستیم. بگذار نباشیم شاید بدانند که بودیم
  • RSS

نظر شما چیست؟

پر کردن قسمت های * دار الزامی است

نظرات اخیر
  1. Amir @ ۱۱:۲۰ ب.ظ

    سفر شمال خوش بگذره :)

    [پاسخ]

    Star Comment Trackback
  2. سعید @ ۱:۰۲ ق.ظ

    ولی شعر رو زدی خراب کردیا!
    بودیم و کسی پاس نمی داشت که هستیم
    باشد که نباشیم بدانند که بودیم
    ببین چقدر خوشگل شد!

    [پاسخ]

    Star Comment Trackback
  3. ابراهیم @ ۴:۱۲ ب.ظ

    می خوام بگم هرکجا هستی باش فقط با خدا باش مثل من نشی

    [پاسخ]

    Star Comment Trackback