نوشته شده توسط منیره @ ساعت۱۰:۰۸ بعد از ظهر در ۳۱ تیر ۱۳۸۷
فکر کنم یه ۱۱-۱۲ روزی باشه که نبودم. توی این مدت هم مناسبت های مختلفی پیش اومده و کلی هم واسه نوشتن ایده داشتم. یه خورده رو با دوربین ثبت کردم. یه خورده رو هم روی کاغذ نوشتم. خوبیش هم اینه که یه کم یاد قدیما افتادم که دست به قلم میشدم. یه چند روزی [...]
نوشته شده توسط منیره @ ساعت۵:۵۳ قبل از ظهر در ۲۰ تیر ۱۳۸۷
پر بودیم از هیاهو و نشاط جوانی در حال عبور و چه زود آرام شدیم در عمق خاطرات گذشته و دور و چه زود ….
نوشته شده توسط منیره @ ساعت۱۰:۵۳ بعد از ظهر در ۱۹ تیر ۱۳۸۷
مامان جان زنگ زدند گفتند سخته بیان اصفهان دنبالم. احتمالا مجبور بشم فردا برم یزد. آخه شب مسافریم. یه سفر ۱۰ روزه به شمال. سعی خودمو میکنم دیرتر برم یزد که تحمل یزد بودنم برام سخت نباشه. این ده روز هم احتمالا نیستم. بهتر! یه کم از نت دور باشم برای خودمم بهتره. احتمالا به مدت [...]
نوشته شده توسط منیره @ ساعت۱۰:۲۰ بعد از ظهر در ۱۸ تیر ۱۳۸۷
در راستای پست باهوش ترین فرد در دنیای مجازی باید بگویم که کافی است کمی دقت کنین تا بفهمی که اینجا یک وبلاگ شخصی میباشد و نویسنده در محدوده اختیارات عرفی و قانونی و شخصی خود میتواند هر چیز را که میخواهد بگوید. اما شما دوست گرامی! حق ندارید فقط و فقط به خاطر حس حسادتان، خاله زنک [...]
نوشته شده توسط منیره @ ساعت۱۰:۰۱ بعد از ظهر در ۱۸ تیر ۱۳۸۷
لنگ ظهر بود که با صدای خانم ص (مسئول خوابگاهمون) از خواب پا شدم. خودم کلی خجالت کشیدم. اون از وضع خوابیدنم٬ اونم از وضع اتاق که عینهو طویله بود. اول مقدار قابل توجهی دعوا شدم که چرا اسباب کشی نکردم و نرفتم اتاق ترم تابستونه؟ بعد بهم گفت آقای صغیرا (مسئول اداره امور خوابگاه [...]