پستی که دیروز نوشتم ولی نیمه کاره پست نکردم :
اینم پستی که امروز میخواستم بنویسم ولی حوصله نداشتم :
پستی که قراره فردا بنویسم و احتمالا وقت نمیکنم بذارم توی وبلاگم :
همش در ادامه مطلب ….
پستی که دیروز نوشتم ولی نیمه کاره پست نکردم :
۱. صبح مامانم زنگ زدند یه خورده دعوامون شد. وقتی قطع کردند٬ کلی گریه کردم. غربت خیلی بده! احساس غربت کردن از همه چیز بدتر. دلم برای خانواده تنگ شده. احساس میکنم صدای بابا و زهرا به کل یادم رفته. هر چی فکر میکنم میبینم آخر هفته هیچ چیز به اندازه یزد رفتن کیف نمیده. حتی ملاقات توییتری! سایت دانشکده هم که رفتم٬ خانمه و آقاهه بغل دستیم عکس های اردوی یزدشونو میدیدن! در مورد مسجد جامع و باغ دولت آباد و دخمه که توضیح میدادن هی دلم قلنج میرفت! مامانم واسم از یزد کلی هلوجک -چاغاله زرد آلو- آلوچه و توت سیاه فرستادند. اینا رو هم که میخورم هی دلم یزد میخواد. خوب منم یزد میخوام
(بعد عیدی هنوز نرفتم)
۲. بعد عمری خواستم برم کلاس! کلاس صبح که دیروز استاد گفت نیاین. کلاس حل تمرین ظهر هم چون تعدادمون کم بود استاد فقط حضور غیاب کرد و رفت
کلاس بعد از ظهر هم که یعنی رفتم! این یکی هم …. قضیه داره خوب :
|
سر جلسه میانترم آنالیز٬ استاد وقتی داشت برگه ها رو میداد رو کرد به من و گفت «خانم منتظری شما کلاساتو نمیای ا» اینجا بود که فهمیدم استاد محترم فامیلیمو خوب بلده و بهتره از این به بعد کلاس رو برم که تابلو نشم! با این حال درس عبرت نشد و همچنان کلاس بی کلاس! امروز دانشکده بودم دوستم اصرار کرد که با هم بریم کلاس! حالا من هر چی میگم خوابم میاد٬ کی میشنوه؟! استاد محترم با کامپیوتر ور میرفتند نکنه این زبون نفهم (منظورم همون کامپیوتره است) راه بیوفته! گیج و مات بودند! منم مهندس!! احساس کردم مشکل باید از کیبورد باشه! خودی نشون دادم و کیبورد رو وصل کردم (وای چه کار مشکلی بود) حالا باید کامپیوتر restart بشه! نمیدونم استاد چی کار میکرد که این کامپیوتره بالا نمیومد. آخرشم رفت دنبال مسئول سایت و … توی این مدت منم رفتم و کامپیوتره رو روشن کردم (وای باز چه کار سختی بود) که با اعتراض هم کلاسی هام روبرو شد (میخواستند کلاس رو به این بهونه تعطیل کنن) خلاصه تا استاد بیاد یه ربعی از وقتمون گذشت. استاد که اومد هرچی پسوردشو وارد میکرد error میداد! تا مسئول سایت بیاد استاد شروع کرد به حضور غیاب و البته تعیین تاریخ میان ترم دوم! این وسطم از اونجایی که صدایی رساتر از صدای من نیست و کسی به اندازه من مورد توجه اساتید نیست هی بچه ها منو جلو مینداختن و چرت و پرت گفتنام شروع شد! این وسط هم دائم افاضات میفرمودم و عیوب کامپیوتر مورد نظر رو میگفتم (تاکید روی گفتن!) دم آخری هم که مسئول سایتمون پیداش شد و مشکله هیچ جوری رفع نمیشد! استاد نمیذاشت بچه ها برن! فقط به این دلیل که «صبر کنین! خانوم منتظری میخوان به دانسته هاشون اضافه کنن» خلاصه یه وضعی بودا! احساس مورد توجه قرار گرفتن داشتم. افتاده بودم رو دنده لوده گری (البته جنبه خوبش) خلاصه بعد از یک ساعت بگو بخند و منیره منیره گفتن بچه ها و … کلاس مورد نظر تعطیل شد. اینم از کلاسی که بعد از دو ماه رفتم! |
۳. شبی جلسه مشترک مدید ۵ و ۶ بود (مجمع دانشجویان یزدی دانشگاه صنعتی اصفهان) من در عجبم چه طوری این نقوی این همه حرف داره واسه گفتن؟! منم که جدیدا شوخ طبیعیم زده به آمپر! هی چرت و پرت میگفتم! هی همه میخندیدن. یه دانه sms هم همون جا نوشتم و فروارد کردم به چند تا از خانم ها تا لذت ببرن (اینایی که اسم بردم همه آقا هستند) :
@ jalase: naghavi harf mizane, jafari gush mide, pesar sefriye mikhande, barzegari note bar midare, dorjush gij mizane, ghasemi tu fekre, man chort mizanam
پ.ن. بعد از ظهری کشفیدم که قابلیت این رو دارم که دوستانم رو به بالاترین دعوت کنم (اونم با ۲۵۰ اعتبار) هر کی میخواد خبرم کنه!
اینم پستی که امروز میخواستم بنویسم ولی حوصله نداشتم :
|
|
انتظار داشتی چی ببینی؟! خوب گفتم که حوصله نداشتم و ننوشتم! ولی در کل بدانید و آگاه باشید که امروز بر خلاف دیروز خیلی خوب پیش نرفت!
تخلیص معارف : سرم خیلی شلوغ بود! خلاصه نویسی درس معارف مونده بود. ته دلم هم هی حرصش رو میخوردم. آخه تا آخر هفته بیشتر وقت نداره و این طوری که داشت پیش میرفت یزد بی یزد و من کلی غصه دار بودم (دو روزه به هر بهونه ای میزنم زیر گریه. این یعنی خیلی دلم گرفته) ولی خوشبختانه سر کلاس معارف استاد گفت تا شنبه وقت دارین.
لاگ مزخرف : بعد از ظهر نیت کردم برم لاگ (گروه کاربران لینوکس)! رفتم ولی …. خوب موقع جلسه گروه ها که یمشه حوصله ام سر میره! تنهام٬ کسی رو ندارم باهاش حرف بزنم! این بود که از جلسه اومدم بیرون و قصد سی و سه پل رو کردم (جدیدا به این نتیجه رسیدم که جلسه لاگ مزخرف ترین نوع جلسه است)
منار جنبان تعطیل : دم شیخ بهایی نیت کردم برم منار جنبون که دو روز دیگه آرزو به دل از دنیا نرفته باشم. کوبیدم رفتم اونجا (حدود ۱۰ کیلومتر از جایی که بودم فاصله داشت) ضایع شدم! نوشته بود ساعت ۶.۵ میبندن و ساعت من ۷ بود. دوباره با یه جبری برگشتم چهارباغ (همون شیخ بهایی) پیاده رفتم سی و سه پل و با سی و سه پل دیدنی کردم (سی و سه پل رو خیلی دوست دارم) و با اخرین سرویس دانشگاه (ساعت ۹) برگشتم دانشگاه.
کارت دانشجویی پر : از اونجایی که دو روزه کارت دانشجوییم دست نگهبانی دم در دانشگاست نیت کردم کارت رو هم بگیرم! قرار بود اتوبوس صبر کنه من برم و بیام. ولی صبر نکرد و رفت
تازه آخرشم نگهبانی گفت که کارت رو فرستاده نمیدونم کجای سازمان مرکزی. یعنی نه تنها از آخرین اتوبوس دانشگاه جا موندم بلکه کارت هم بی کارت! مجبور شدم اون وقت شب از دم در دانشگاه تا خوابگاه رو پیاده گز کنم.
سایت خوابگاه : اومدم خوابگاه٬ میبینم سایت ول وله است! خلاصه ۳-۴ تا سیستم رو ردیف میکنم و کلی نظم و ترتیب میدم به این سایت٬ آخرشم که یه کامپیوتر پیدا میکنم که بعد از ۲۴ ساعت بشینم پشتش یکی میاد و …. این قده بدم میاد از این اصفهانی های از خود راضی که خوابگاه میگیرن! فکر میکنن همه چیز مال خودشونه! خلاصه این قدر اعصابم خورد بود که حرف یه آدم بی جنبه باعث شد قهر کنم و برم اتاقمون! مسئول خوابگاه زنگ زد که “منیر این اینترنته قطعه٬ بچه ها معطلن! بیا درستش کن” منم توجیح کردم که شبی قرار نیست برای دانشجوهای بی چشم و رو کاری بکنم.
ساعت ۱۲ هم اومدم سایت٬ کسی اینجا نبود! اینترنت رو وصل کردم و خودم تنهایی توی سایت نشستم! الانم در خدمتتون هستم. تا صبح هم باید بشینم تایپ کنم.
پستی که قراره فردا بنویسم و احتمالا وقت نمیکنم بذارم توی وبلاگم :
بعد از ظهر با اتوبوس ۶ جی میرم خونه! دلم واسه خیلی ها تنگ شده. امروز هر بچه ای رو که میدیدم یا یاد زهرا میکردم یا یاد مریم کوچولو یا محسن. فکر کنم این بار از همه بیشتر دلم واسه مامانم تنگ شده باشه. احساس میکنم ….
|
از روزی که نسیم رفت٬ منم یه حالی شدم! احساس میکنم هنوز خیلی ها هستند که من باید بهشون بگم چه قدر دوستشون دارم. خیلی ها هم هنوز از دستم دلخورند و باید از دلشون در بیارم. احساس میکنم خیلی ها رو باید ببینم. اصلا دلتنگی ها و گریه های چند وقت اخیرم هم برمیگرده به همین. درست هفت نسیم بود (شنبه همین هفته) که یه دختر ۸۳ ای شیمی هم رفت. از اون روز به بعد دیگه به کل ریختم به هم. بچه ها دیدن! حتی من وصیت هام رو هم کردم. احساس میکنم عزرائیل همین نزدیکیه. اصلا عزرائیل هم نزدیک نباشه٬ من که باید حواسم جمع باشه! |
خونه اینترنتمون قطعه! بهتر! این چند روز یه خورده اعصابم راحت تر باشه. خیلی دوست داشتم عکس هایی که امروز از اصفهان گرفتم ور آپلود کنم. ولی حیف فعلا وقت نیست. فکر کنم باید تا یکشنبه از خواننده های وبلاگم خداحافظی کنم.
البته احیانا اگه اینترنت گیر بیارم توییت میکنم.

حمزه
زهرا
زینب
صادق و مریم
علی
مجتبی
محبوبه
مرتضی
ملیحه
مهدی
وجیهه
امیرعلی
حاصا
حامد
حدیثه
حسن
حورا
رویا
صندوقک
طاهره
مرضیه
نبی
پویا
سینگل @ ۱:۲۲ ب.ظ
برو اما دلم همراته منیره
وَر بـــاد نَـــدِه اِقّــَــدَه ایـــن زُلــف چُــلُـفـتَـه………۱………بــِــیـزار که وَر بَــشـن مُـلِت یَـخـودَه شُلُفته
ایــن بی پـیَری را کـه رَقیـبوم شُـدَه اِمـشـو………۲………زَنجـیـل مِزَنـَـم اِقّــَه تـو فَـرقِــش که پَسُفته
هیـشکَه را نَمـِلّــَم که گَلِت بَن شَه عزیزوم………۳……..هـر چـی دیَه از هـر کَه شِنُفتی گَف مُــفته
جیر جیر مُـکُـنَه پـیـش تو مِـثِّ بَچه تِرناسک………۴………اونــوَخ تـو خـیـالِـت مِـرَسَـه خـیـلی کُـلُـفته
دیـشُو که مَحَلِّش نَمِـذاشتی تو خَشُم شد……..۵………فهمیـد که بـساطِت در و بَـس دارَه و چُفته
این شَملَق شَخ شُل خودِشا مَسقَره کِردَه……..۶………سِف باش تا بفَهمه کی زیر جُف پاشا رُفته
اِمــرو دیَــــه اُو بُــردَه دُرُس بَــرگــاه شــعــرا……..۷……….شعرش بیدون هر جا که فقـط قافیه جُفته
جُف کِردن شـعر مُد شـده هر چند جـلالی………۸………هـیـشـکَـه دیَـه مــثِّ تـــو ایَــچّـونی نَـگُـفته
[پاسخ]
گل پسر @ ۹:۴۹ ق.ظ
مامانی دیگه اینجوری حرف نزن،من دل می گیره


آخه اگه شما اینقده ناامید باشین چه طوری می خواین به من امید بدین!؟
غصه نخور مامان جونم همه این دل تنگیا آخر یه روز تموم می شه،اگه شما اینکار می کنین اونایی که نمی تونین به خانوداه شون سر بزنن (همین داماد خودمون) یا اصلا پدر یا مادرشونو از دست دادن چی کار کنن؟!
به خدا ناشکریه،و یه روزی و یه جوری خدا عوضشو می دها!
پ.ن: چرا من تازگیا قلمبه سلمبه حرف می زنم!؟
منیره:
کی گفته ناامیده؟!
فقط گفتم ته دلم یه جوریه!
منیره و ناامیدی؟!
عمرا!
[پاسخ]
محبوبه @ ۴:۵۶ ب.ظ
می بینم که بعد از عمری دوباره نوشتی.
خیلی وقت بود درددل نکرده بودی .
دلم تنگ شده بود واسه ی حرفات
البته درسته که الآن یزدی اما چه فایده که این کارها و کلاس ها نمی ذارن راحت باشم حتی برای چند روز !
منیره:
ما چاکر آبجی گلمون هم هستیم!
من خیلی وقته که باز اینجا رو آپ میکنم و شماها خبر ندارین :دی
[پاسخ]