دو هفته است که ….

فرستاده شده @ ۱:۲۱ بعد از ظهر در ۱۱ اردیبهشت ۱۳۸۷ توسط منیره

* زنگ میزند احوالم را میپرسد٬ احوال تو را هم میپرسد٬ با خنده میگویم «خبرش ندارم٬ دو هفته است که اصلا خبرش ندارم» باورش نمیشود. من موضوع رو عوض میکنم.

اعصابم خورد است. این ور عیدی هیچ کلاسی رو نرفتم این دو هفته حتی یادم رفته دانشگاه چه شکلی است. مدتها بود کم خوراک شده بودم این دو هفته روزی یک وعده غذا بیشتر نخوردم. دو هفته است …. اصلا ربطی به تو ندارد. یکهو فکر نکنی حالم ناخوشت است! فقط دنبال یه همبازی کن میگردم٬ شاید هم دنبال یه اسباب بازی. آره! از همبازی جدید میترسم. اسباب بازی بهتر است. سرم را گرم میکند٬ تو را فراموش میکنم. دو روز دیگه دلم را میزند راحت رهایش میکنم.

* میگوید تو را دیده و مثل همیشه :دی میشود. میگمش «به سلامت٬ سلام میرسوندی» میگه «یعنی چی؟ منیر چه مرگیت شده؟!» حرفی واسه گفتن نیست. میگویم ساعتها را بخوان.

اینجا رو برای تو ساختم! برای زمانهایی که تو را نداشتم. برای وقتهایی که بهت نیاز داشتم ولی نبودی٬ حرفم را به بقیه میزدم. همان طور که اولین خواننده وبلاگم بودی. گاهی که فرصت میشد با خودت حرف بزنم حرفی برای اینجا نمیماند. این آواخر همه حرفهایم را اینجا میزدم و این دلم را میفشرد و آزارم میداد.

  • نظر @ دو هفته است که ….
  • RSS

نظر شما چیست؟

پر کردن قسمت های * دار الزامی است