نسیم هم رفت

فرستاده شده @ ۶:۵۷ بعد از ظهر در ۸ اردیبهشت ۱۳۸۷ توسط منیره

میگه : «حال نسیم چه طوره؟!» و من همین جوری اشکم در میاد!

میگم : «تو نسیم رو از کجا میشناسی؟! من جایی گفتم؟!»

میگه : «از ویوو» یادم میاد صبح زود که حالم خیلی بد بود یه sms زدم به ویوو.

و باز یاد تمام این ۲-۳ سالی می افتم که نسیم رو میشناختم! یاد وقتی که صفری بودیم و همسایه ما بود! یاد شبهایی که مینشست شعر می سرود و شعر میخواند. یاد اون شب هایی که باهاش درد و دل کرد و بالاخره یه شب بهش گفتم که چه قدر شبیه “هدی” است و چه قدر من دوستش دارم. یاد کوئیز های ریاضی که نسیم و وحید به من تقلب میرسوندن. یاد شب شعر رفتن ها. یاد اون قطعه شعری که در مورد باباش نوشته بود و من روی دیوار اتاقم چسباندم. یاد اون اردوی جنوبی ها که فقط و فقط به خاطر اینکه نسیم تنها نباشه رفتم. یاد «ویو سواری اتاق ۴۰۳» یاد اون اسنک خوردنمون توی حیات. یاد حرف زدنش در مورد رودکی و عشقی که از صحبتش میبارید. یاد ….

یک هفته پیش خواب دیده بود مرده! یک هفته بود استرس داشت، دیروز از همیشه بیشتر. بعدازظهر با وحید رفته بودند امامزاده سید محمد تا شاید این دل نا آرومش آروم تر بشه …. لعنت به این خیابون که همیشه در دست تعمیره! لعنت به این خیابون که یه چراغ درست حسابی هم نداره. لعنت به این راننده هایی که یادشون میره بعد هر پیچی امکان داره ….

و همین جوری باز اشکم میریزه! باور اینکه دیگه اون چهره نازش رو نمیبینم و هیچ صورتی نیست که این قدر خندون به همه سلام کنه، خیلی سخته. هنوز هم باور ندارم نسیم رو دیگه نمیبینم.

وقتی دریا طوفانیست
من بی قرارم
لبریز می شوم از خدا
تهی می شوم از گریه
می میرم از انتظار و هی زنده می شوم
خواهرم از تاریکی می ترسد
من از تنهایی
تو از سنگینی بار امانت
گوش به زنگیم
بابا رفته
برای ما اضطراب و کمی نان بیاورد
و برای دیگران امنیتی پوچ
بی قرارم

  • ۱۰ نظر @ نسیم هم رفت
  • RSS

نظر شما چیست؟

پر کردن قسمت های * دار الزامی است

نظرات اخیر
  1. solale @ ۷:۵۸ ب.ظ

    چی شده منیره! خیلی ناراحت شدم!

    [پاسخ]

    Star Comment Trackback
  2. raoros @ ۸:۱۹ ب.ظ

    :(
    خدا بیامرزدش

    [پاسخ]

    Star Comment Trackback
  3. آرش زاد @ ۸:۲۱ ب.ظ

    خیلی متاسفم…

    [پاسخ]

    Star Comment Trackback
  4. AB0LH0L @ ۹:۲۲ ب.ظ


    و نترسیم از مرگ
    مرگ پایان کبوتر نیست
    مرگ وارونه یک زنجره نیست
    مرگ در ذهن اقاقی جاری است
    مرگ در آب و هوای خوش اندیشه نشیمن دارد
    مرگ در ذات شب دهکده از صبح سخن می‌گوید
    مرگ با خوشه انگور می‌آید به دهان
    مرگ در حنجره سرخ – گلو می‌خواند
    مرگ مسوول قشنگی پر شاپرک است
    مرگ گاهی ریحان می‌چیند
    مرگ گاهی ودکا می‌نوشد
    گاه در سایه نشسته‌است به ما می‌نگرد
    و همه می‌دانیم
    ریه های لذت پر اکسیژن مرگ است

    [پاسخ]

    Star Comment Trackback
  5. محبوبه @ ۹:۳۰ ب.ظ

    صبر کن ببینم…
    نسیم کیه ؟!
    صبر کن.
    دارم گیج میشم.
    چه خبره آبجی؟!
    :(

    [پاسخ]

    Star Comment Trackback
  6. گل پسر @ ۱۰:۳۴ ب.ظ

    درپهنۀ عشق جـــان سپرد و گــــذشت
    تا قــــــلۀ آرزو ســـــفر کرد و گــــذشت
    خورشید صفت بر آمد از مشرق عشق
    این شام سیاه را ســحر کرد و گذشت

    مامانی بهتون تسلیت می گم و برای دوستتون طلب آمرزش می کنم.

    گاهی به یاد او می افتم
    که هم اکنون نظاره گر من است
    غمی بزرگ گلویم را می فشارد
    اما چرا غم!؟
    او اکنون چه کم دارد،
    که من اینگونه برایش می گریم؟!
    پس شاد می شوم
    که چقدر خدا او را دوست داشت
    مثل شب بوها
    که از میان تاریکی ها بردش
    برای همیشه
    آری او دیگر بین ما نیست
    . . .

    [پاسخ]

    Star Comment Trackback
  7. Fazanavard @ ۱۰:۴۲ ب.ظ

    سلام
    تسلیت می‌گم :(

    [پاسخ]

    Star Comment Trackback
  8. hashem @ ۱۰:۳۵ ق.ظ

    اشک منو در آوردی …
    تسلیت میگم بهت

    [پاسخ]

    Star Comment Trackback
  9. یاس وحشی @ ۱۱:۲۵ ق.ظ

    دیروز وقتی اومدم دانشگاه اون خبر ناگوار رو شنیدم ، یک دفعه بغضم ترکید و نتونستم جلوی خودمو بگیرم و تمام خاطرات تلخم از اول ورودم به این دانشگاه اومد جلوی چشمام ، دیدن ۲۲ تا جنازه در طول ۲ سال ، احساس کردم ….
    به هر حال مرگ جزیی از زندگی آدم هاست ….

    [پاسخ]

    Star Comment Trackback
  10. فرشته @ ۱:۴۹ ب.ظ

    تسلیت میگم

    [پاسخ]

    Star Comment Trackback