آرشیو برای دی ۱۳۸۶


خسته شدم

نوشته شده توسط منیره @ ساعت۱:۱۷ بعد از ظهر در ۳۰ دی ۱۳۸۶

خسته شدم خیلی خیلی خیلی میخوام داد بزنم میخوام گریه کنم میخوام یکی رو پیدا کنم که شونه اش رو بهم قرض بده . فقط همین جوری میخوام دلم خالی بشه میخوام این بغض لعنتی بشکنه


نوشته شده توسط منیره @ ساعت۱:۰۴ بعد از ظهر در ۳۰ دی ۱۳۸۶

صبح تا حالا نزدیک ۷-۸ بار سیستم گلستان روچک کردم. هنوز نمره بی نمره. با اینکه از دیدن استادم خجالت میکشیدم ولی با این حال رفتم پیشش. خسته شدم به خدا! اگه ناراحتی مامان وبابا نبود همون ۲ ترم پیش ترک تحصیل میکردم. خیلی زشت بودا. یه ریتم اشک میریختم. دلم پر بود و این [...]


مغار

نوشته شده توسط منیره @ ساعت۴:۰۷ قبل از ظهر در ۳۰ دی ۱۳۸۶

عصبی شدم. با «مغار» افتادم به جون چوب گردو. پشت کار اصلیم. این بار بی نقش کار کردم. یه فضای مربعی توخالی. میخواستم تمام ناراحتی هامو روی چوب خالی کنم. با فشار هرچه تمام تر چوب رو میتراشیدم. چوب هم تلافی کرد. بین انگشت شصت و سبابم بد جور برید. احساس میکنم قلبم داره از [...]


عزاداری امام حسین و تحریفات

نوشته شده توسط منیره @ ساعت۲:۵۹ قبل از ظهر در ۳۰ دی ۱۳۸۶

 از چند نفری در مورد عزاداری در اصفهان سوال کردم. چیز خاصی دستگیرم نشد. تصمیم گرفته بودم ظهر عاشورا برم نزدیکترین جای ممکن٬ که یا امامزاده سید محمد بود و یا خمینی شهر. ناظر خوابگاه گفت «راه خمینی شهر رو از صبح زود میبندن. تو اگه میخوای بری باید از دم دانشگاه پیاده بری»  امروز بی حوصله [...]

  • یک نظر @ عزاداری امام حسین و تحریفات

گریه کردم

نوشته شده توسط منیره @ ساعت۱۲:۴۳ قبل از ظهر در ۳۰ دی ۱۳۸۶

گریه کردن را برای با تـــــــــو بودن دوست دارم. پ.ن. پس مطمئن باش گریه امشبمو اصلا دوست ندارم.