نوشته شده توسط منیره @ ساعت۴:۲۳ بعد از ظهر در ۳۰ آبان ۱۳۸۶
دیشب ناگهانی تصمیم گرفتم بیام یزد. در عرض یک ربع ساکم رو بستم. وقتی داشتم از اتاق خارج میشدم مثل همیشه آروم گفتم “خدافظ” ولی این بار هم اتاقیم جوابی داد که قلبم تند تند زد. بهم گفت: “مواظب خودت باش” خداییش تا بناگوش قرمز شدم. یک آن احساس کردم خیلی دوستشون دارم ولی نمیتونم ابراز کنم. [...]
نوشته شده توسط منیره @ ساعت۵:۴۰ بعد از ظهر در ۲۹ آبان ۱۳۸۶
در حین جستجو هایی که در مورد گوسفند – بز و بزغاله داشتم به لینکی بر خوردم که خیلی باهاش حال کردم ( فقط یه مشکلی بود که زبونش رو نفهمیدم. آلمانیه! فرانسویه! اتریشیه! …. چی چیه؟؟ ) بد نیست شما هم یه سر بزنید : sheep cafe اون قسمت هایی که بیشتر تو چشمم زد اینان [...]
نوشته شده توسط منیره @ ساعت۱:۲۸ قبل از ظهر در ۲۹ آبان ۱۳۸۶
این محیط کارمه. ببینین چه موس های بانمکی داریم!: دیشب به راستی حضور پاییز را حس کردم. بارون ٬ برگ زرد ٬ باد خیلی با حال بود و توپ! کلی از دپرسی در اومدم. چند تا عکس هم توی اون سوز و سرما گرفتم (یک ساعت کامل زیر بارون بودم. خداییش اگه ترس خراب شدن دوربینه نبود [...]
نوشته شده توسط منیره @ ساعت۸:۵۵ بعد از ظهر در ۲۷ آبان ۱۳۸۶
وقتی اعصابتون خورده میتونین مثل من به جدول یا سودوکو (اطلاعات بیشتر در مورد سودوکو را میتوانید از اینجا ببینید) پناه ببرین. هم برای حافظتون خوبه هم برای سرگرمی و اعصاب داغونتون : http://www.sudokuoftheday.co.uk/ خوبی این سایت نصبت به سایت های نظیرش اینه که میتونین دائم چک کنین ببینین چی رو درست نوشتین و البته یه مزیت دیگه ای [...]
نوشته شده توسط منیره @ ساعت۳:۱۴ بعد از ظهر در ۲۷ آبان ۱۳۸۶
در توضیح پست قبل: دیشب ساعت ۱ که شد تقریبا تموم مطلبا رو بلد بودم (با توجه به اینکه این فصل آنالیز رو ترم پیش دو بار برای میان ترم خونده بودم و حفظ حفظ بودم) گفتم “میخوابم و صبح بعد نماز مرور میکنم”. خوابیدم. صبح بعد از نماز بد جور استرس داشتم و خوابم [...]