بهانه‌گیری

ارسال شده @ ساعت ۱۲:۲۲ قبل از ظهر در ۲۵ فروردین ۱۳۹۴ توسط

ای عشق همه بهانه از توست
من خامشم این ترانه از توست

آن بانــــــگ بلند صبحگاهی
وین زمزمه ی شبانه از توست

من اندوه خــــــویش را ندانم
این گریه ی بی بهانه از توست

ای آتش جان پاکبــــــازان
در خرمن من زبانه از توست

افسون شده ی تو را زبان نیست
ور هست همه فسانه از توست

کشتی مرا چـــــــه بیم دریا ؟
طوفان ز تو و کرانه از توست

گر باده دهی و گرنه ، غم نیست
مست از تو ، شرابخانه از توست

می را چه اثر به پیش چشمت ؟
کاین مستی شادمانه از توست

پیش تو چه توسنی کند عقل ؟
رام است که تازیانه از توست

من می گذرم خموش و گمنام
آوازه ی جاودانه از توست

چون سایه مرا ز خاک برگیر
کاینجا سر و آستانه از توست

(هوشنگ ابتهاج)

ابروباد

ارسال شده @ ساعت ۴:۵۴ بعد از ظهر در ۲۲ فروردین ۱۳۹۴ توسط

توی اینستاگرامم نوشته بودم که «یه سری از کارای ترم پیشم هست که میخوام در چند روز آینده پارچه هاش رو بکنم و از چارچوبش استفاده کنم. گفتم قبلش خبر بدم شاید کسی خواست به قیمت ارزونی بخره و به جاش با پولش برم چارچوب نو بسازم! هم اینکه دوستشون دارم ولی نمیخوام این همه تابلو انبار کنم، هم خوشم میاد کارام دست بقیه باشه» گفتم شاید یه سری بخوان با جزئیات بیشتر ببیننشون مجبور شدم اینجا عکس تابلوها رو آپلود کنم

ابعاد بیرونی هرکدومشون ۳۰×۴۵ سانته
قیمت ۲۵ تومن
امکان قاب گرفتن هم هست که هزینه ش جدا حساب میشه!

04  03

01  02

 06  07

09  10

08  12

حفاظت شده: تلاش برای ریست شدن

ارسال شده @ ساعت ۴:۲۹ قبل از ظهر در ۱۹ آبان ۱۳۹۳ توسط

این نوشته با رمز محافظت شده است. برای نمایش رمز خود را بنویسید:

  • برای نمایش یافتنِ دیدگاه‌ها رمز را بنویسید. @ حفاظت شده: تلاش برای ریست شدن
  • RSS

بیچاره پاییز

ارسال شده @ ساعت ۲:۵۷ قبل از ظهر در ۱۱ آبان ۱۳۹۳ توسط

مثیکه این پستام راجع به تنفرم نسبت به «کادوی تولد» جوابگو بود و امروز غیر از مامان بابا و خواهرم (و البته فاطمه) کسی واسم کادو نگرفته بود :دی (بوس بوس واسه تک تک ادمایی که رعایت کردن) یادم باشه یه عکس بیابم واسه اینکه توضیح بدم دلایلم برای تنفر از «سوپرایز تولد» چیه! شاید دوستان باورشون شد من ناز نمیکنم و واقعا از این رسمِ چندش بدم میاد*

تبریکات و لطف دوستان تو این چند روز یه طرف، متنی که یکی از دوستان به صورت ایهامی نوشته بود این قد به دلم نشسته که دوست داشتم اینجا ثبتش کنم :)

بیچاره پاییز…
دستش نمک ندارد…
این همه باران به آدم ها میبخشد اما همین آدم ها تهمت ناروای خزان را به او میزنند.
خودمانیم …تقصیر خودش است؛
بلد نیست مثل “بهار” خودگیر باشد تا شب عیدی زیرلفظی بگیرد و با هزار ناز و کرشمه سال تحویلی را هدیه دهد …
سیاست “تابستان “هم ندارد که در ظاهر با آدمها گرم و صمیمی باشد ولی از پشت خنجری سوزناک بزند.
بیچاره …..
بخت و اقبال “زمستان” هم نصیبش نشده که با تمام سردی و بی تفاوتیش این همه خواهان داشته باشد .
او “پاییز” است رو راست و بخشنده…
ساده دل
فکر میکند اگر تمام داشته هایش را زیر پای آدمها بریزد …روزی.. جایی…لحظه ای… از خوبیهایش یاد میکنند.
خبر ندارد آدم ها رو راست بودن و بخشنده بودنش را به پای محبتش نمیگذارند..
عادت ادمها همین است ..
یکی به این پاییز بگوید آدمها یادشان میرود که تو رسم عاشقی را یادشان داده ای …
دست در دست معشوقه ای دیگر پا بر روی برگهایت میگذارند و میگذرند تنها یادگاری که برایت میماند…
“صدای خش خش برگهای تو بعد از رفتن آنهاست”….!

پ.ن. امسال برای نمیدونم چندمین بار همین سوپرایز کردنه باعث گند خوردن به تولدم شد. اندازه‌ای که روز تولدم بود و قرار نیست هیچ وقت یادم بره چنین حادثه ای رو. خاطر همین نیاز نمیبینم جایی ثبتش کنم. و البته تشکر و قدردانی از مسببینش که روز تولدم رو مثل سالهای پیش بدترین روز سالم رقم زدن. بدعادت شدن چیز خوبی نیست.

در ظلمت است نور

ارسال شده @ ساعت ۱:۵۹ قبل از ظهر در ۵ آبان ۱۳۹۳ توسط

دیگر ز شاخ سرو سهی بلبل صبور
گلبانگ زد که چشم بد از روی گل به دور
ای گلبشکر آن که تویی پادشاه حسن
با بلبلان بی‌دل شیدا مکن غرور
از دست غیبت تو شکایت نمی‌کنم
تا نیست غیبتی نبود لذت حضور
گر دیگران به عیش و طرب خرمند و شاد
ما را غم نگار بود مایه سرور
زاهد اگر به حور و قصور است امیدوار
ما را شرابخانه قصور است و یار حور
می خور به بانگ چنگ و مخور غصه ور کسی
گوید تو را که باده مخور گو هوالغفور
حافظ شکایت از غم هجران چه می‌کنی
در هجر وصل باشد و در ظلمت است نور

حافظ

اینچنین است مرد آبانی ….

ارسال شده @ ساعت ۱:۲۹ قبل از ظهر در ۵ آبان ۱۳۹۳ توسط

این روزها
اینگونه ام:
فرهادواره ای که تیشه خود را گم کرده است
آغاز انهدام چنین است
اینگونه بود آغاز انقراض سلسله مردان
یاران!
وقتی صدای حادثه خوابید
بر سنگ گور من بنویسید:
- یک جنگجو که نجنگید
اما … شکست خورد

نصرت رحمانی

تومور ۳ – دکلمه‌ی علیرضا آذر

می روم تا درو کنم خود را
از زنانی که خیس پاییزند
از زنانی که وقت بوسیدن
غرق آغوشت اشک میریزند

میروم طرح غصه ای باشم
مثل اندوه خالکوبی هاش
میروم تا که دست بردارم
از جهان مخوف خوبی هاش !

مثل تنهایی ِ خودم ساکت
مثل تنهایی ِ خودم سر سخت
مثل تنهایی ِ خودم وحشی
مثل تنهایی ِخودم بد بخت !

هر دوتا کشته مرده ی مردن
هر دوتا مثل مرد آزرده
هر دوتا مثل زن پر از گفتن
هر دوتا پای پشت پا خورده

ما جهانی شبیه هم بودیم
آسمان و زمینمان با هم
فرقمان هم فقط در اینجا بود
او خودش بود و من خودم بودم

در نگاهش نگاه میکردم
در نگاهش دو گرگ پنهان بود
نیش تیز کنار ابروهاش
او هم از توله های آبان بود

با تو ام قاب عکس نارنجی
با تو ام زر قبای پاییزی
در نگاهت حضور مولانا است
پا رکاب دو شمس تبریزی!

توی چشمت دوباره ماهی ها
توی چشمت عمیق اقیانوس
توی چشمت همیشه دعوا بود
بین هر هشت دست اختاپوس

توی چشمت چقدر آدم ها
داس ها را به باغ من زده اند
سیب بکری برای خوردن نیست
تا ته باغ را دهن زده اند

در سرت دزد های دریایی
نقشه ام را دوباره دزدیدند
اجتماعی که سارقت بودند
از تو غیر از بدن نمیدیدند

از تو غیر از بدن نمیخواهند
کرم هایی که موریانه شدند
عده ای هم که مثل من بودند
ساکنان مریض خانه شدند

ساکنان مریض خانه شدیم
حال ما را اگر نمیدانی
عقربی را دچار آتش کن
اینچنین است مرد آبانی !

ماده جغد سفید من برگرد !
بوف کورم ، چقدر گمراهی ؟
من هدایت شدم..خدا شاهد !
بار کج هم به منزلش گاهی ….

بار کج هم به منزلش برسد
آه من هم نمیرسد به تنت
قاصدک های نامه بر گفتند
شایعه است احتمال آمدنت

عشق من در جنون خلاصه شده
دست من نیست ، دست من ، عشقم !
دست من ناگهان به حلقومت !
مرگ من ،دست و پا نزن، عشقم !

من مریضم که صورتم سرخ است
شاعری که چقدر تب دارم
اندکی دوست رو به رو با من
یک جهان دشته از عقب دارم

در سرم درد های مرموزی است
مغزم از شعر مرده پر شده است
خط و خوط نوار مغزی گفت
شاعر این شعر هم تومور شده است

من سه تا نطفه در سرم دارم
جان من را سه شعر میگیرد ؟
خط و خوط نوار مغزی گفت :
فیل هم با سه غده میمیرد !

بیت هایی که آفریدمشان
در پی روز قتل عام منند
هر مزاری علیرضا دارد
کل این قبر ها به نام منند

مرگ مغزی است طعم ابیاتم
مزه ی گنگ و میخوشی دارم
باورم کن که بعد مردن هم
حس خوبی به خود کشی دارم !

کار اهدای عضو هایم را
به همین دوستان اندکم بدهید
چشم و گوشم برای هر کس خواست
مغز من را به کودکم بدهید

در سرم رنج های فرهاد است
یک نفر بعد من جنون باید!
تیشه ام را به دست او بدهید
بعد من کاخ بیستون باید ….

وای از این مرد زرد پاییزی
وای از این فصل خشک پا خوردن
وای از این قرصهای اعصابی
وقت هر وعده بیست تا خوردن

مرد آبانی ام، بفهم احمق!
لحظه ای ناگهان که من باشم
هر چه ضد و نقیض در یک آن
کوچک بی کران که من باشم

مرد آبانی ام که قنداقی
وسط سردی کفن بودم
بعد سی سال تازه فهمیدم
جسدی لای پیرهن بودم !

جسد شاعری که افتاده
از نفس، از دوپا، از هر چیز
سال تحویلتان بهار اما
سال من از اواسط پاییز

زردی ام از نژاد فصلم بود
سرخی ام از تبار برگی که
روز میلادم از درخت افتاد
زیر رگباری از تگرگی که

از تبار جنون پاییزی
کاشف لحظه های ویرانی
عقربی در قمر تمرکیدیم
وای از این اجتماع آبانی

من تو ام، من خود تو ام شاید
شعر دنبال هردومان باشد
نیمه ای از غمم برای تو تا
خودکشی مال هر دومان باشد

عصر جمعه پاییز

ارسال شده @ ساعت ۱۰:۴۷ بعد از ظهر در ۴ مهر ۱۳۹۳ توسط

اصلن من کلی سال رو منتظر بودم پاییز بشه، جمعه بشه، عصر بشه که بیام این شعر رو پست کنم تو وبلاگم :دی توضیح هم اینکه مخاطب خاص ندارد. زیاد فکرش نکنین.

محبوب من! بعد از تو گیجم بی قرارم خالی ام منگم
بردار بستی از چه خواهد شد چه خواهم کرد آونگم
سازی غریبم من که در هر پرده ام هر زخمه بنوازد
لحن همایون تو می اید برون از ضرب و آهنگم
تو جرأت رو کردن خود را به من بخشیده ای ورنه
آیینه ای پنهان درون خویشتن از وحشت سنگم
صلح است عشق اما اگر پای تو روزی در میان باشد
با چنگ و با دندان برای حفظ تو با هر که می جنگم
حود را به سویت می کشانم گام گام و سنگ سنگ اما
توفان جدا می افکند با یک نهیب از تو به فرسنگم
در اشک و در لبخند و سوک و سور رنگ اصلی ام عشق است
من آسمانم در طلوع و در غروب آبی است پیرنگم
از وقت و روز و فصل عصر و جمعه و پاییز دلتنگند
و بی تو من مانند “عصر جمعه ی پاییز” دلتنگم

حسین منزوی

پ.ن. اولین عصر جمعه پاییزیمون رو باغ دولت آباد بودیم با دو تا توریست اتریشی خیلی خشوک که خیلی هم خوش گذشت.
ولی خب ته‌ش عصر جمعه پاییز رسالت خودشو انجام داد …. حتی دو نقطه خط صاف

پنج وارونه

ارسال شده @ ساعت ۲:۵۳ قبل از ظهر در ۱ مهر ۱۳۹۳ توسط

امشب دو تا شعر که تا بحال نشنیده بودم رو خوندم و جفتشو دوست داشتم :

از سهراب :

خواهر کوچکم از من پرسید:
پنج وارونه چه معنا دارد؟ …
من به او خندیدم
گفت: روی دیوار و درختان دیدم
بازهم خندیدم
گفت: دیروز خودم دیدم که مهران پسر همسایه
پنج وارونه به مینو می داد

آنقدر خنده برم داشت که طفلک ترسید
بغلش کردم و
بوسیدم و با خود گفتم:
بعدها وقتی سقف کوتاه دلت لرزید
بی گمان می فهمی پنج وارونه چه معنا دارد…؟

و از شاملو :

روزی ما دوباره کبوترهایمان را پیدا خواهیم کرد
و مهربانی دست زیبایی را خواهد گرفت
روزی که کمترین سرود بوسه است
و هر انسان
برای هر انسان
برادری است
روزی که دیگر درهای خانه شان را نمی بندند
قفل افسانه یی ست
و قلب برای زندگی بس است
روزی که معنای هر سخن دوست داشتن است
تا تو به خاطر آخرین حرف دنبال سخن نگردی
روزی که آهنگ هر حرف زندگی ست
تا من به خاطر آخرین شعر رنج جست و جوی قافیه نبرم
روزی که هر لب ترانه یی ست
تا کمترین سرود بوسه باشد
روزی که تو بیایی برای همیشه بیایی
و مهربانی با زیبایی یکسان شود
روزی که ما دوباره برای کبوترهای مان دانه بریزیم…
و من آن روز را انتظار می کشم
حتا روزی
که دیگر نباشم

آتلیه

ارسال شده @ ساعت ۷:۰۴ قبل از ظهر در ۲۰ مرداد ۱۳۹۳ توسط

چند روزه درگیر «نرخ گذاری» واسه آتلیه هستم :

قبلا اینطوری حساب میکردم که دستمزد برای هر عکس خوب (تقریبا هر ژستی) یه میزان مشخص میگرفتم. و اگه کسی روتوش و چاپ خواست فقط هزینه‌ی چاپ و البته دستمزد روتوش‌کارم رو اضافه بر اون میگرفتم (که این دومی مستقیما میرفت تو جیب همکاران) یعنی نهایتش برای من سودی جز دستمزد ناچیز عکاسی نبود

از اونجایی که جدیدا کارم رونق بیشتری گرفته فکر میکنم وقتش رسیده که یه نرخ اصولی‌تر و معقولتری واسه آتلیه بذارم و به همفکری دوستان دارم …. بخصوص آدمای مطلع و افرادی که مشتری‌م بودن و خواهند بود. چون رضایت مشتری شرط اول کار ماست

چند نکته :

۱. چون فایل خام عکس‌ها رو در اختیار مشتری میذارم و امکان داره خیلی از این افراد عکس‌هاشون رو چاپ نکنن، یا تعداد مختصریش رو چاپ کنن، به سود چاپ نمیتونم اکتفا کنم …..
۲. از اونجایی که هر کسی بنا به تعداد افراد و نیازش امکان داره تعداد مختلفی عکس بگیره، تخصیص دادن «حق ورودیه» رو معقول نمیدونم.
۳. مدت زمانی که وقت میذارم برای عکاسی کردن از افراد مختلف، تفاوت اساسی داره (مطمئنا عکاسی از کودک خیلی بیشتر از عکاسی از بزرگسالان زمانبره) بخاطر همین قرار دادن یه نرخ مشخص برای تعداد عکسهای قابل قبول هم تا حدی دور از انصافه.
۴. هر عکس چاپ شده بر اساس نوع روتوش‌ها و ترکیب چند عکس و غیره با سایر عکس‌ها متفاوته.

پ.ن. راستی اسم پیشنهادی هم پذیرفته میشود :دی

سال ۹۲

ارسال شده @ ساعت ۷:۱۲ بعد از ظهر در ۵ فروردین ۱۳۹۳ توسط

مقدمه : این پست رو همون توی عید نوشته بودم ولی هیچ وقت فرصت نشد کامل کنم و چون احتمال دادم دیگه هم کامل نکنم همین جوری میفرستم

به رسم هر سال و سال تحویل …. سر سال تحویل سالمو مرور کردم ولی خب وقت نشد بیام بنویسم :)

سالی که گذشت (۹۲) سالی پر از فراز و نشیب بود ولی ته‌ش حس کردم به اون هدفی که اول سال مد نظرم بود رسیدم …. سال حواله‌ی ملی! که اگه خیلی چیزا رو حواله نمیدادم قطعا میتونم بگم سال ۹۲ سالی بود که منو از پا در اورد. همون طور که هر چی میگذره بیشتر از قبل از خودم خسته میشم.

بهار ۹۲ : عید سمپاد - رویا - تولدای اردیبهشت - ادامه گردشا

تابستون :  مسافرت راهیان نور - دعواها - شهریور انتخابات سمپاد – رضا و سینا و ۹۱ ایا و توییتر - افطاری دانشکده – مجید - مشهد و تهران

پاییز :  شهرسازی ۹۲ - کنسرت دنگشو و شیراز - آبان و رفتن هادی - تولدا – حسام - آذر تلخ

زمستون :  پوش بندی مسجد جامع - یلدا – تصفیه خونه - ورکشاپ - برف - مشهد - تئاتر و حرکتای فرهنگی سمپاد - محمد