یزد گردی‌ها : مسجد جامع یزد

ارسال شده @ ساعت ۴:۲۶ قبل از ظهر در ۱۷ بهمن ۱۳۸۸ توسط admin

سردر مسجد جامع یزد سردر مسجد جامع یزد سردر مسجد جامع یزد

سر در مسجد جامع یزد – مسجد جامع یزد یکی از نمونه‌های بارز شیوه آذری است. این سردر یکی از بلندترین یوانهای ساخته شده در ایران است. روش‌هایی در ساخت این ایوان افراشته به کار گرفته تا ارتفاع آن را در چشم بیننده هر چه بیشتر جلوه دهد. برخلاف ایوان‌های پهن دوره سلجوقی، این ایوان بسیار باریک ساخته شده است و ارتفاع دهانه قوسی شکل، که ورودی بنا در قسمت پایین ان دیده می‌شود تقریبا سه برابر عرض ان است. وجود طاق‌نماهای متعدد و کم عرض در دو سوی طاق یا دهانه قوسی شکل میانی، احساس کشیدگی را تشدید می‌کنند و دو مناره که بر بالای ایوان نصب شده، ارتفاعی غیر متعارف را بوجود اورده است.

معماری دوران مغول و تیموری – کتاب سیر هنر در تاریخ ۲

مناره‌ها مناره‌ها مناره‌ها

تازه ۲۰ سالم شده بود و الین بار بود که تأسف این رو می‌خوردم که بعد از این همه سال زندگی تو شهر یزد هنوز نرفتم بعضی مکان‌های تاریخیشو ببینم. حجت هم پستی در رابطه با معماری مسجد جامع نوشته بود (معمار یزدی و و اما ادامه … (معمار یزدی) ) همینا دست به دست هم داد که منم برای اولین بار برم و مسجد جامع رو از نزدیک ببینم. البته با اینکه مثلا قسمت مربوط به ساختن مناره ها رو می‌دونستم ولی باز با اون لهجه یزدی و سبک خودش جذابیت دیگه داشت :

معمار محمد از شروع ساخت مسجد شاگردی داشت که در طی ساخت به استادی رسیده بود چون نوبت به ساخت مناره رسید پس از معلوم شدن اندازه و ابعاد مناره ها قرار بر این شد که یکی را معمار و دیگری را شاگرد بسازد اما شرطی در این میان گذاشته شد که هیچ کدام در طول ساخت به کار یکدیگر سرک نکشند. مناره¬ها ساخته شد و روز بازبینی شد؛ شاگرد از مناره ساخت معمار و معمار از مناره ساخت شاگرد بالا رفت چون معمار به بالا رسید دید که درگاهی دیگر در طرف دیگر مناره است متعجب شد چون دقت نمود دید که شاگرد دو پله بر هم سوار کرده که به آنصورت که از یکی بالا شوند و از یکی پایین و در بین راه هیچ برخوردی با هم نداشته باشند؛ چون این بدید خود از سر مناره به پایین انداخت و شاگرد که استاد خود از کف داده بود نیز خود را در پی او انداخت. مردم این دو را در پای مناره هایشان دفن نمودند.

کامل این داستان را در کامنت‌های مسئولیت نویسندگی بخوانید

کاشی‌های فیروزه‌ای مسجد جامع یزد طاق

صدای راهنمای توریست‌ها توجه منو جلب کرد. اشاره کرده بود به بالای محراب مسجد، دقیق زیر کلمه «علی» رو نشون داد و از بقیه پرسید «این چیه؟» وقتی همه گفتند این همون صلیب شکسته ایه که هیتلر از اون استفاده می‌کرده خودش ادامه داد : «چلیپا یا صلیب شکسته در اصل نشان آریایی ست. اسم اصلیش گردونه مهر هست و هر کدوم از پره‌های ان به معنای اب، باد، خاک و اتش هست. صدها سال قبل از اینکه هیتلر از این ارم استفاده کنه مردم ایران تو کاشیکاری و ظوف و سفال‌هاشون ازش استفاده می‌کردن. هیتلر هم یکی از افتخاراتش این بوده که از قوم اریایی ست …» و من هم بر خود بالیدم، به اریایی بودنم.

چلیپا - صلیب شکسته - گردونه مهر

پ.ن. بعد از اینکه هاست سابق بلاگم هک شد و اینا دیگه رغبت نکردم فتوبلاگ راه بندازم. یعنی وردپرسشو نصب کرده بودم ها ولی خوب عکس آپ نمی‌کردم. جدیدا این قدر این حاصا رو مخم کار کرد بالاخره راضی شدم به طور جدی برم تو فکرش. دستش درد نکنه خودش واسم قالب پیدا کرد. قالبه تیره هست ولی خوب راضی‌ام. به خصوص که exif عکس رو نشون می‌ده و تقریبا همه چیش اتوماتیکه. البته یه حسن و شاید عیب دیگه هم داره اونم مرتب کردن پست‌هاش براساس تاریخ گرفته شدن عکسه ;) امید است حس عکاسی برگردد و از این رخوت بیرون بیام.

پ.ن.۲ exif همان اطلاعات عکس است که میگه تنظیمات دوربین موقع عکاسی چه طوری بوده

پ.ن.۳ روی عکس‌های پست کلیک کنین آدرس فتوبلاگو می‌بینین. باشه بابا! این لینکش و این فیدش

یک وب دویی تنها

ارسال شده @ ساعت ۹:۵۴ قبل از ظهر در ۱۱ بهمن ۱۳۸۸ توسط admin

میخوام وب یکی باشم.
گودر منو تنها کرد، یادم رفت میتونم تو وبلاگ دوستام کامنت بذارم.
فرندفید منو تنها کرد، یادم رفت میتونم دوست دوستای حقیقیم باشم نه آدمای مجازی.
توییتر منو تنها کرد، یادم رفت میتونم به جای جملات چرند ۱۴۰ کاراکتری وبلاگ بنویسم.

و تمام اون چیزی که شما نامش رو گذاشتین وب ۲ فقط آدما رو از خودشون و دوستاشون دور میکنه و تنها میکنه. وب خوبه به شرطی که فقط لحظاتی رو توش سپری کنی، خوبه اگه سرگرمت کنه، بهت شادی ببخشه و یا به اطلاعاتت اضافه کنه. بازم به فیس بوک، حداقل اونجا کسی رو دارم که تو دنیای حقیقی هم بشناستم و مجبور نباشم برای کوچکترین حرفی توضیح بدم. یا فکرم مشغول بشه چرا کی چی گفت؟ حداقل اونجا هستند افرادی که خاطرات مشترکی رو باهاشون دارم و با یادآوریش دلم شاد میشه.

پ.ن. نترس قرار نیست دیگه توییت نکنم. ولی مطمئنا بیشتر به دنیای حقیقی م حتی تو نت توجه میکنم. برای شروع تصمیم دارم لینک دوستای دنیای حقیقی م رو پیوند کنم.
پ.ن.۲٫ به دوستی گفتم اغلب افرادی که معتاد این فضای مجازی میشن (تاکید روی اعتیاد) تو دنیای حقیقی شون یه مشکلی دارن، اون مشکل نمیتونه صرفا دعوا و درگیری با خانواده باشه، میتونه دوری و حتی شاید وا موندگی از درس و کار و خیلی چیزای دیگه باشه.

مهر می‌سازم، پس هستم

ارسال شده @ ساعت ۹:۲۹ قبل از ظهر در ۲ بهمن ۱۳۸۸ توسط admin

دوستان می‌دونن شعارم این است که «کسی که کتابی قرض بده احمق و اونی که کتابی که گرفته رو پس بده احمق‌تره» با این حال همیشه احمق بازی در می‌ارم و خوشم می‌اد کتابامو قرض بدم . البته امید دارم به لطف دوستان که کتابامو پس بیارن ولی خوب گاهی هم می‌شه که امیدم ناامید می‌شه :دی

بعد مدتی بود رفته بودم تو فکر اینکه یه مهر بسازم واسه صفحه اول کتابام به اسم خودم . که هر کی قرض گرفت بدونه از کی قرض گرفته، یا حتی اگه خواست کتابه رو واسه خودش نگه داره، بدونه یادگاری از طرف کی بوده. بعد این توفیق (مهر درست کردن) حاصل نشد تا این امروز که تو سایت دویان آرت دو تا پوستر از فیلم در چشم باد دیدم (+و+) به سرم زد لوگویی شبیه همین مهر های قدیمی بسازم. هم به درد زیر عکس هام می‌خوره هم اگه بدم مهرشو بسازن به درد صفحه اول کتابام.

الان اومدم بگم سفارشات لوگو پذیرفته میشه. ترسیدم مثل قضیه لوگوی جیمیل بشه مجبور بشم کلی لوگو درست کنم و کلا خز بشه و اینا. گفتم فقط بگم : واسه ۴ تا از دوستانی که جدا قصد استفاده از لوگو رو دارن می‌سازم (و پنجمیشه که فعلا هم نگه میدارم واسه رویا اگه خواست)

تابلوهای راهنمایی رانندگی

ارسال شده @ ساعت ۵:۳۳ قبل از ظهر در ۳۰ دی ۱۳۸۸ توسط admin

پیش بینی می‌شود در سال ۱۴۱۴ در صفحه‌ی ۲۴۹ کتاب قوانین و مقررات راهنمایی رانندگی چاپ سینزدهم یکی از تابلوهای انتظامی معرفی شده «توییت کردن در حین رانندگی ممنوع» و «چت کردن در حین رانندگی ممنوع» خواهد بود. البته اگر تا اون وقت نظام -و انتظام- همین نباشد و مملکت در دست فیلترچیان نماند و استفاده از فیلتر شکن جرم نباشد و کاربران ایرانی توییتر منقرض نشده باشند.

پ.ن. تابلو شد که دارم میرم کلاس رانندگی؟ :دی

احترامانه

ارسال شده @ ساعت ۱۲:۱۲ قبل از ظهر در ۳۰ دی ۱۳۸۸ توسط admin

اوایل وقتی تو چت صداش می‌زدم و فقط یه علامت سوال «؟» واسم می‌فرستاد حس می‌کردم اندازه‌ی یه سر تکون دادن واسم ارزش فائله، ته دلم حس بدی داشتم. ولی با این حال ترجیح می‌دادم به اون «هان» گفتن اون یکی دوستم. جدیدا وقتی صداش می‌زنم و به جای «جانم» بهم میگه «بله» می‌فهمم که از دستم دلخوره.

احترام چیزی نیست که فقط تو روابط صمیمی تعریف شده باشه. وقتی که با یکی رابطه معمولی داری هم می‌تونی طوری رفتار کنی که حس ناخوشایندی به طرف مقابلت دست نده. همین نکات ساده است که رفتار آدما رو محترمانه-مؤدبانه میکنه. اینکه یاد بگیری در جواب یکی به جای حروف مختصر از کلمات و جملات کامل استفاده کنی. وقتی صدات میزنن بگی «بله» ، «جانم» نه اینکه به یه «؟» اکتفا کنی.

پ.ن. محترم باش حتی اگر با طرف مقابلت شوخی داری ، حتی اگر فحش کاری می‌کنین.

مناجات

ارسال شده @ ساعت ۸:۱۵ قبل از ظهر در ۲۶ دی ۱۳۸۸ توسط admin

به بهشت و حور چه نازم. مرا دیده ای ده که از هر نظر بهشتی سازم .

خواجه عبدالله انصاری

و از من به شمایی که چشم هایتان را بستید و دهان را گشودید، نصیحت؛ ببیندید آنچه را که ندانسته باور کردید و به مردم تهمت زدید. و بیندیشید که بهشت شما کوردلان چگونه است؟

ماجراهای من و لپ‌تاپم

ارسال شده @ ساعت ۱:۱۹ قبل از ظهر در ۲۴ دی ۱۳۸۸ توسط admin

بعد روزی که با صادق در مورد فرزند خوندگیم حرف زدم، شرط کرد که باید لپ‌تاپ بخری، خوب آخه خانوادگی همه  صفر و یکی هستند و خوبیت نداشت دختر خانواده (که من باشم) لپ‌تاپ نداشته باشم. این بود که یه مدت مدیدی درگیر پسند کردن لپ‌تاپ بودیم (و با تشکر از کمال بابت اون پست خوبش) حتی گاهی این قدر مدل‌های مختلف می‌دیدم که دیگه عصبی می‌شدم می‌گفتم لپ‌تاپ نمی‌خوام. یا مثلا به مهدی و صادق می‌گفتم اصلا خودتون واسم انتخاب کنین. تا روزی که … اول دی ماه که بیخیال سر کاررفتن شدم به کل هم قید لپ‌تاپ رو زدم. منتها این یه مدت توی خونه به قدری سر کامپیوتر و اینترنت اذیت شدم که باز گفتم هر طور شده می‌خرمش.

چهارشنبه اون هفته (۱۶ دی) به مهدی گفتم تصمیم گرفتم بخرم، پنجشنبه مدلشو انتخاب کردیم و جمعه مهدی پولشو واریز کرد و شنبه معامله قطعی شد و یکشنبه هم به دستش رسید. ولی خوب از دوشنبه تا حالا که از اصفهان برگشتم قسمت نبود برم از شرکتشون بگیرم :دی آخه مامان اینا خبر نداشتن خریدم و راضی کردنشون کار حضرت فیل بود. قدم به قدم وارد شدم، اول گفتم می‌خوام، که همش می‌گفتن نه! بعد دو روز بعدش به مامانم گفتم خریدم و از ترس بابا جرئت اوردنشو ندارم. دیگه همه می‌دونستن خریدم (حتی داییم) الا بابام که می‌گفتن نه! چی کار لپ‌تاپ داری؟ دیگه بالاخره دیشب راضیشون کردم که امروز برم بخرم (!!) که رفتم و گرفتمش.

خلاصه این چند روز بچه‌ام (لپ‌تاپه) به مهدی عادت کرده بود. بعد منم  تازه بعد از یک هفته دیدمش و کمی غریبی میکنه :دی  (نتونستم با کامپیوتر آبجیم شبکه‌ش کنم) مجددا دست مهدی و عمودرد نکنه که واسش ویندوز سون و اوبونتو ۹٫۱۰ و یه سری نرم افزار جانبی و اینا … نصب کردند. تازه بگمتون که ۶۰۰ تومن لپ‌تاپ صرف شیرینی نمی‌کنه :دی هی نگین شیرینی می‌خوام و اینا :دی

پ.ن. بچه‌ام سیستم تشخیص صورت داره بعد هی مهدی رو به عنوان صاحبش می‌شناخت منو نمی‌شناخت. هی روزگار!

پ.ن.۲٫ یاد دوربین خریدنم افتادم، دو سال و نیم پیش هم همین قدر سر دوربین خریدن اذیت شدم (حتی بیشتر) یادش به خیر اون بار هم زهرا درخشان صنعت کار می‌کرد و کمکم کرد مدل دوربین انتخاب کنم.

دلنوشته های یک آبجی

ارسال شده @ ساعت ۹:۳۴ بعد از ظهر در ۲۰ دی ۱۳۸۸ توسط admin

آرشیو وبلاگش میگه مهر ماه ۸۶ بود. ولی شاید حتی زودتر، واسش وبلاگی ساختم رو بلاگفا. و البته این چند روز با اینکه اصفهان بودم (در حال انجام کارهای تسویه حساب دانشگاه م) وبلاگش رو منتقل کردم روی هاست شخصی و وردپرس + مبارکش باشد و بر ما تسلیت باد :دی

وبلاگ جدید آبجی محبوبه

فتوبلاگش

پ.ن. چه قدر که منو مسخره کردین که خودت رو هاست شخصی هستی ولی آبجیت رو بلاگفا. بیاین، خوب شد؟

هیجان زدگی

ارسال شده @ ساعت ۷:۳۱ قبل از ظهر در ۱۹ دی ۱۳۸۸ توسط admin

بله بله من امروز ظهر وارد اصفهان شدم و کمی تنهایی اصفهان گردی کردم و بعد اومدم خوابگاه. کلی دلم تنگولیده بود واسه اصفهان و دوستای ساکن اصفهانم. حالا همه ی اینا به کنار، شبی خبر ازدواج دو دوست همدانشگاهی (یزدی-مدیدی) رو شنیدم که تا دو ساعت بچه ها داشتن فکم رو جمع میکردن :دی کلی باحال بود، کلی کف کردم و هیجان زده شدم و اینا :دی مائده.م که تو مدید ۵ همکار من بود وبه قول رفقا تنها ۸۳ ای که جزو اکیپ ماها (شایدم اونا) بود :دی محسن.ب هم ۸۵ ای هست و مدید ۶ و چون از معدود پسرای نجیب و باجنبه بود ما ها همیشه سر به سرش میذاشتیم (به خصوص من که پیله میکردم ازش عکس میگرفتم) بعد من از شنیدن این خبر به قدری شوک زده شدم که …. اصلا وبلاگم رو به خاطر اونا افتتاح کردم مجددا باز :دی

خلاصه از همین تریبون به هر دوشون تبریک میگم. ایشالا به پای هم پیر شن و اینا

بعد جالبه نشد دو تا دوستام با هم ازدواج کنن و من از قبل عکس دو نفره ازشون نداشته باشم :دی این عکس -و چند عکس مشابه دیگه- رو هم مشاوره انتخاب رشته ی امسال ازشون گرفتم :دی

پ.ن. آقا من از قدیم الایام «ماعده» رو مینوشتم «مائده» گیر ندینا میزنمتون :دی

چند ثانیه بعد نوشت : راستیتش ما یزدی های دانشگاه صنعتی اصفهان چون تعدادمون زیاده و اینا، مجمعی داریم (به اسم مدید) بعد کلا به غیر از طیف خاص خر مذهب و یا حتی سوسول، اغلب ماها که معتدل و میانه روییم با هم خیلی صمیمی هستم و برنامه های مختلفی اجرا میکنیم، از نمایشگاه و مشاوره و اتوبوس گرفتن و اینا گرفته تا جلسه شعر و مجله و غیره …. حالا اینا هیچی. اگه دقت کرده باشین ما دخترا بیشتر با پسرای کوچیکتر از خودمون صمیمی میشیم (بعد شماها رو نمیدونم – دور و بر من اغلب دخترا این طوری ان) به نظر خودم یکی از دلایلش اینه که فکر میکنیم این طوری دوستی هامون بی ریاست، بدون هیچ منظور نیت خاصی. امروز به دوستم میگفتم دیگه باید حواسمونو جمع کنیم، عاشق شدن و ازدواج کردن سن و اینا نمیشناسه :دی

حفاظت شده: خودکشی راهی برای آزادی

ارسال شده @ ساعت ۵:۱۵ بعد از ظهر در ۱۱ دی ۱۳۸۸ توسط monire.ir

این نوشته با رمز محافظت شده است. برای نمایش رمز خود را بنویسید:


  • برای نمایش دیدگاه‌ها رمز را بنویسید. @ حفاظت شده: خودکشی راهی برای آزادی
  • RSS