ارسال شده @ ساعت ۱:۰۶ بعد از ظهر در ۹ شهریور ۱۳۸۹ توسط منیره
اپیزود اول:
مامان : محبوبه و منیره یکیتون کنار بیاین واسه یکیتون تا هفته دیگه بریم سرویس طلا بخریم
محبوبه : حوصله بحث و اینا ندارم اول واسه منیره بخرین (آخه مثلا واسه میترامون ترتیب سن خیلی مهمه)
من : منم مشکل ندارم فقط یه شرط داره
مامانم : ذره ای پولت نمیدیم دوربین بخریا
من : کاری با پول شما ندارم. شرطم اینه که بزارین با پول خودم دوربین بخرم
مامان : چه طور تو که گفتی پول لپتپتو هم کامل ندادی.
من : چی کار اونش دارین من جور میکنم.
مامان : به شرطی که دوربین قبلیتو بدی ما.
من : نه میخوام بفروشمش، مهدی (داییم) گفته دوربینمو ۲۰۰ تومن میخره.
مامان : بعد بهونه نمیگیری که چرا سرویس طلا واسه محبوبه زودتر خریدیم؟
من : نه, من که تو عروسی قرار روسری بپوشم نه گردن بندم معلومه نه گوشواره. واسه محبوبه واجب تره. منم دوربین رو تا اون وقت میخوام که عکاسی کنم.
مامان : خب اونکه پول خودته، عیب نداره دوربین بخر.
اپیزود دوم :
مامان : دوربینتو اون سال چند خریدی؟
من : ۴۵۰.
مامان : الآن چرا ۲۰۰ میفروشی؟
من : دوربینه که الان تو بازار نیست، اگه تو باشه ۳۰۰ بیشتر نیست.
مامان : پس من ۳۰۰ میخرم ازت،
من : ای بابا کاش نگفته بودم الان ۳۰۰ هه
مامان : راضی نیستم اگه زیر ۳۰۰ به کسی بفروشیا.
من : پس الآن پولشو بدین بهم.
مامان : بذار دوربین بخری بعد که کارش نداشتی بعد.
من : شما پول بدین من فردا میخرم
مامان : یعنی اینقد لنگ پولی؟
من : آره, منتظرم حقوق رو بدان بخرم
مامان : من که الآن پول ندارم.
من : چه طور واسه سرویس دارین.
مامان : خوب اون پولو که نمیتونم ناقص کنم
اپیزود سوم :
مامان : بیا فعلا اینو بگیر
من : ایول، پس همین الان برم سفارش اینترنتی بدم؟
مامان : اول جنس منو تحویل بده
من [دوربین S3 و شارژر باطریشو اوردم دادم مامان] فقط مموریش الان دم دستم نیست، جعبه ایناش هم باید بگردم ببینم کجا گذاشتم.
مامان : فقط باید یادم هم بدین باهاش کار کنما
محبوبه : من یادتون میدم
[پنج دقیقه بعد]
من : مامان یه چیزی بگم دعوام نمیکنین؟
مامان : چی کار کردی باز؟
من : دوربینه رو دو روزه خریدم منتظر بودم شما اجازه بدین [نیشخند]
مامان [لبخند] سر لپتاپت هم همین کارو کردیا، مرده شور کله کچلت که این قدر خود سر شدی
من [نیشخند] بذارین اصلا برم بیارمش
و اینجا بود که از دوربین جدیدم رونمایی کردم و شب قدر رو با خیال راحت از بروبچز فامیل عکاسی کردم :دی یاح یاح! خدایا شکرت که هم زمینهش رو زود فراهم کردی هم پولشو. بعد حتی دیروز رفتم/رفت واسه دوربینم مموری و فیلتر پولاریزه اینا خریدم/خرید و الان کلی خوشحالم.

پ.ن. این سایته که پنگلیش رو به فارسی تبدیل میکنه (بهنویس/گوگل ترسنلیت/غیرو) هم چیز خوبیه، تیکه چتمو دادمش فارسی کرد دیگه نیاز نبود دورباره تایپ کنم :دی شما هم اگه دستتون تو تایپ فارسی کنده از این سایتا استفاده کنین! والا بخدا چشم آدم ناکار میشه این همه لغت ناجور انگلیسی میخونه.
ارسال شده @ ساعت ۱:۰۶ بعد از ظهر در ۴ شهریور ۱۳۸۹ توسط منیره
سه شنبه ۳ مهر ماه ۱۳۸۶ مصادف با ۱۳ رمضان ۱۴۲۸
امروز برای تعمییر MP3 player ام تنهایی رفته بودم دروازه دولت (باور کنین تنها بودم) کارم زیاد طول نکشید . تنها بودن ٬ نزدیکی دروازه دولت به ۳۳ پل و نزدیک شدن غروب آفتاب باعث شد بزنه به کله ام و برای دیدن غروب برم ۳۳ پل . (آخه تماشای غروب آفتاب از روی پل رو خیلی دوست دارم)
همون جور که لب پل نشسته بودم و به غروب نگاه میکردم ٬ خیلی دلم گرفت . قشنگی غروب یادم اورد که هنوز دوربین نخریدم . بیشتر غصه ام از این بابت بود که ناخواسته و ندانسته داشتم کم کم پولی رو که برای خرید دوربین کنار گذاشته بودم خرج چیزهای جزئی میکردم ( یه نمونه اش ۱۰٬۰۰۰ تومنی بود که برای تعمیر MP3 player دادم)
به قدری دلم گرفت که زنگ مامانی زدم و ….
از اجازه مامان و بابا برای خرید دوربین تا رفتن به نمایندگی canon در اصفهان ( دقیق کنار ۳۳ پل – میدان انقلاب – هست) فقط یه ربع زمان برد . و کل خرید هم یک ربع بیشتر طول نکشید . مغازه دار باورش نمیشد یه دختر تنها ٬ اونم دقیق موقع اذان شب ماه رمضون واقعا تصمیم به خرید دوربین داشته باشه . ولی من به قدری مصر بودم و ترس برگشتن حرف مامان بابا رو داشتم که همون وقت دوربین رو با تمام وسایل جانبی اش خریدم ( البته چون پولم ۲۰٬۰۰۰ تومن کم داشت memory رو نخریدم )
خیلی ذوق داشتم . بیتشر از اونی که باورت بشه . دوست داشتم شادیم رو با یکی قسمت کنم ولی قسمت نشد … تمام ذوق و خوشحالیم خوابید . با این حال ترس از دست دادن دوربین باعث شده بود اونو محکم توی بغلم بگیرم . بقیه دوستان هم به قدری بی ذوق تشریف داشتند و عظمت خوشحالی من رو درک نمیکردند که هیچکی بهم تبریک نگفت . مگر اینکه خودم یادآوری کنم .
۴ سال آرزوی داشتن دوربین دیجیتال داشتم و ۲ سال بود که برای خریدش تلاش کردم ولی دیشب نمیدونم چه مرگیم شده بود که حتی درست حسابی هم نگاهش نکردم .
اولین عکسی که با دوربین PowerShot S3is گرفتم
(ادامه…)
ارسال شده @ ساعت ۶:۱۳ قبل از ظهر در ۲ شهریور ۱۳۸۹ توسط منیره
یکی باشه که تیشرتتو باهاش ست کنی. همونی که قراره کامل کننده تو باشه.

تیشرت و حتی دسته کلید
پ.ن. آقا جان! وبلاگتو پاک میکنی که چی بشه؟! نکن برادرم! نکن عمو جان!
ارسال شده @ ساعت ۸:۱۵ قبل از ظهر در ۲۷ مرداد ۱۳۸۹ توسط منیره
۱. یکی از دوستان ایمیلی رو فرستاد واسم که اولش با این جمله شروع میشد : «موقعی که این نامه را دریافت می کنید کسی راکه دوست دارید ببوسید و منتظر یک معجزه باشید.» بعد نوشته بود که این نامه رو واسه دوستانتون هم بفرستید و بلافاصله شروع کرده بود به دادن آمار اینکه نفرات قبلی که این نامه رو فرستادند چه اتفاقی افتاده واسشون و اونایی که نفرستادند چه اتفاقی … جمله اول خوبه، آموزنده است و حتی میتونه تاثیر روانی رو افرادی که این ایمیل رو دریافت میکنن بذاره ولی خب! آیا لازمه بیخودکی این توضیحات و معجزات و اینا رو به تهش بچسبونیم؟
۲. یادمه چند سال پیش باب بود sms میدادن میگفتن : «به نیت ۱۲ امام ۱۲ بار فلان سورهای رو بخون و این پیامک رو واسه ۱۲ نفر دیگه بفرست. مطمئن باش به آرزوت میرسی و اینا» و کلی از این sms های مسخره که گاها اگه روشون میشد میگفتن به نیت ۱۲۴ هزار پیامبر یه عمل دینی رو انجام بده و واسه ۱۲۴ هزار نفر هم بفرست. یعنی باز اگه هزار ش رو هم نمیگفتن خیلی مسخره بود. چه قدر آدم میتونه پول بکنه تو جیب مخابرات؟ باشه قبول ثواب خوندن سوره و صلوات و نمیدونم چی خیلی زیاده ولیا نه اون قدر که آدمو کباب کنه. (حتی یه مدت sms های شوخی تو این مایهها هم باب شده بود : ۷ بار بعبع کن و این پیامک رو واسه ۷ ببعی دیگه هم بفرست)
۳. «حاج شیخ فلانی یکی شب خواب دید در بیابانی تشنه ست، سید سبز پوشی سوار بر اسب به او نزدیک شد و او را سیر آب کرد. سید به او گفت که به زنان امت من بگو جوراب نازک نپوشند که همانا این از بدترین گناهان است. حاجی وقتی بیدار شد به خواب اهمیت نداد و بعد از مدتی دخترش بیمار شد …. [خلاصه اینکه] این داستان رو روی ۷ جلد از کتابهای امازاده بنویسید و به بقیه سفارش کنید، که ننوشتنش باعث بدبختی و نوشتنش باعث سرافرازی هست» ولم کنین بخدا! تمام کتابهای ادعیه و قرآن امامزاده ها رو گند میزنن که فقط میخوان بگن جوراب نازک نپوشید؟
در هر صورت همه اینا از نظر من spam * هه. آقا جان اسپم تولید نکنین، میمیرین؟! spam رو هم که میدونین، باید فوری پاک کرد. وگرنه زیادی میره رو اعصاب.
پ.ن. به تعبیر وردپرس spam یعنی جفنگ. یا به قولی هرزنامه.
ارسال شده @ ساعت ۵:۰۹ قبل از ظهر در ۲۵ مرداد ۱۳۸۹ توسط منیره
۱. دیشب سحر کلهی کلهپاچه پریشب هم سر سفره بود. تو مستی خواب هی به کله نگام میکردم و بوی گوشتش منو میبرد به وقتی که نصف این سن داشتم. احساس تهوع بهم دست داد وقتی یاد اون کارتونی افتادم که ….
یه خاله و دایی دارم که همسن و سال ما سه تا آبجیا هستن و به خاطر همین بچه که بودیم زیاد خونه مامانبزرگ میموندیم. یادمه اون شب خونه مامان بزرگ شام ، شامی داشتن. اون وقتا هم از تنها غذای گوشتیای که خوشم میومد همین شامی بود، اونم چون گوشتشو چرخ میکردند و سرخ میکردند و نیاز به جویدن نبود. کمتر هم بوی گوشت تو دهن آدم میپیچید. اون وقتا اگه یادتون باشه یه برنامه تلویزیون نشون میداد به اسم سینما … همون که چند تا فیلم کوتاه و کارتون کوتاه پخش میکرد و من خیلی دوست داشتم. اون شب یه کارتونی نشون داد که توش یه لاشخور شب مراقب یه خونه میشه و سر آخر بچهشون رو میدزده و میبرتش واسه جوجههاش تا بخورنش. دقیقا با تمام جزئیات نشون داد. یادم میاد اون شب تا خود صبح هی طعم گوشت شامی و تصویرای اون کارتون تو ذهنم مخلوط میشد و هی از هی چی گوشت و آدم و برنامه تلویزیون بود بدم میومد.
احساس تهوع بهم دست داد وقتی یاد اون کارتونی افتادم که منو بیشاز پیش از گوشت و طعم گوشت متنفر کرد. اه! چه سحریای خوردم دیشب. چه شامی خوردم اون شب.
۲. داشتم فکر میکردم که جالب که تو اغلب سریالای تلویزیون فقیر فقرا چادرین بقیه مانتویی، حتی وقتی تو خونهن. استثناش هم میشه وقتایی که بخوان خرمذهب بودن یا سیاسی بودن کسی رو نشون بدن. ولش کن زیادی دارم فکرش میکنم. تازه اینم به کنار از خیلی لحاظای دیگه هم فرهنگ سازی اشتباه داره میکنه.
گفتن هم نداره، از صدا و سیمای ایران خوشم نمیاد ولی خب گاهی میبینمش. گاهی حوصلهم سر میره و چارهای نیست جز دیدن سریالهاش. گاهی هم مجبورم در جمع خانواده باشم. ولی خب خوب بلدم به تلویزون پشت کنم و فقط صداشو بشنوم.
زینب مطلبی نوشته در مورد پشت پرده مشکلات زنان ایران اولاش بیربط نیست
پ.ن. دوربین میخوام و این روزها دائم دارم به جون بابا اینا غر میزنم. چه طور اونا غر نزنن که میری یه جا خر حمالی با حقوق کم بعد من غر نزنم آخه چیزایی رو که معقولانه میخوام شما واسم تهیه نمیکنین؟ میخوام، دوربین میخوام، کلاس میخوام، قبولی کنکور میخوام. یزد نمیخوا
پ.ن. فکرش کردم دیدم اصلا جنبه کار گروهی ندارم
) یعنی کلا نمیتونم با گروهی همرنگ بشم :دی اینا این از گروه عکاسیمون که راه افتاده ولی عملا بعد از برنامه اول دیگه در جریان هیچ برنامهای نیستم. خانواده اینا هم گمونم بهونه باش،اصلا کلا با هیچی دیگه حال نمیکنم. اعصاب هیچی رو ندارم. زندگی و فکرم هم آشفته ست.