وقتی توییتری شدم روزانهنویسی رو ول کردم و وقتی فیسبوکی شدم کلا وبلاگنویسی رو
درددل
وبلاگنویسی
این روزا حس خوبی دارم. سریال فرندز میبینم و همش حس فان بودن بهم دست میده …. هرچند میدونم نیستم :دی یه پسر سمپادی دارم اسمش هادیه و یه دختر پسر هم تو دانشکده دارم اسمشون حسام و سهیلاست. هرچند سهیلا رو تا بحال ندیدم. یعنی احتمالا دیدما منتها به صورت جدی باهاش همصحبت نشدم. آخه وقتی مامانش شدم که بین دو ترم بود.
هوووم! امروز انتخاب واحد دانشگاه بود! به صورت مسخرهای از اینکه معدل ترم پیشم شده ۱۸.۷ و میتونستم ۲۴ واحد بردارم حس خوشایندی داشتم. یادم افتاد اوایل دانشجوییم (سال ۸۴) همیشه چنین آرزویی داشتم و نه تنها هیچ وقت شرایطش فراهم نشد بلکه همش مجبور بودم زیر ۱۴ واحد بردارم. البته چه فایده! الانم که فراهم شده به زور ۱۰ واحد تونستم بردارم (+) چه بده که دانشگاه یزد فقط رشته نقاشی داره که هنری باشه و اونم دو سال یه بار میگیره و مجبوری با همورودیهات پیش بری. البته بدم نیست. صمیمیتت بیشتر میشه :دی مثل الان که دلم یه ذره شده واسه همکلاسیام درحالیکه هیچ وقت دلم تنگ نمیشه واسه همکلاسیای صنعتیم (البته به جز محدثه و شاید نرگس)
دیگه اینکه …. امروز رفتم مدرسه یه چرت و پرتایی در مورد فراکتال واسه دانشآموزان راهنمایی گفتم که خودمم داشتم گیج میشدم :دی ولی گمونم یه نموره به ریاضی زیبا علاقهمند شده باشن :دی (پستی راجع به فراکتالها …. هرچند واسه خیلی قبلتره و من تضمین نمیکنم چیز جالبی توش باشه :دی)
هولدر رفلکتورو هم گرفتم. الان تقریبا آتلیهم آمادهست. مونده کمی اعتماد به نفس و البته خالی شدن بقیه سالن زیرزمین که بتونم یه مشتریای چیزی قبول کنم :دی کی بشه جفت آبجیا عروس بشن زیرزمین کاملا در اختیار من قرار بگیره :دی
پ.ن. محبوب اساماس داده بود که یه خاطره واسه صفحه یادیاران مجله چند لحظه سکوت بنویسم. سر همین یه سرچی تو وبلاگم زدم. از بعضی پستا سر در نیوردم ولی یادآوری خیلی چیزا واسم جالب بود. کلی تاسف خوردم که چرا مدتهاست خاطرهای تو وبلاگم نمینویسم. خاطره که نه! روزمرگیهام
ولی قول نمیدم روی این انقلاب عظیمم پا برجا بمونم :دی میدونین که! من آدم سست عنصر و البته فراموشکاریام.
پ.ن.۲. نمیدونم برم پیگیر رفع فیلتری وبلاگم بشم یا نه!
مردمِ آقای کارگردان
یادم نمیاد هیچ وقت نسبت به موسیقیای، خوانندهای، تیمی، بازیگری، غذایی، رنگی (و هرچیز سلیقهای دیگر) تعصب داشته باشم. تنها چیزی که زمانی بهش تعصب داشتم مملکتم بود و مردمانش …. و البته کمی هم دین! وقتی حس تعلق به مملکت رو ازم گرفتن هر دو تعصبم (و شاید هر سه) هم رفت!
امروز خبر افتخاربرانگیز یک جدایی همه جا پیچید ولی جایزهای که اصغر فرهادی برای ایرانیها به ارمغان آورد آن مجسمه و نام ایران نبود، بلکه لفظ my people ای بود که مردم ایران تشنهی شنیدنش بودن. مردمی که مدتهاست در جای جای این کره خاکی و حتی در مملکت خودشان نادیده گرفته شدند. مردمی که نیاز داشتن کسی بهشان یادآوری کند که صلح دوستن و آرامش طلب.
I just prefer to say something about my people. I think they are a truly peace-loving people.
یک خسته نباشید و ایول میگم به آقای کارگردان و تربیت درستش که حتی اگر بنا به خوشایند آقازادهها به «عرف دیپلماتیک کشور» عمل نکرد ولی نمایندهی تمام عیار مردمش بود ….
پ.ن. از دیدن و خوندن کلیپها و نوشتههای مربوط به اصغر فرهادی و تیمش خسته نمیشم
مُهر قدیمی بسازید
یادتون یه مهری ساخته بودم واسه کتابام (این پست) و گفته بودم فقط چند تعداد محدود میسازم؟؟؟ باورتون نمیشه تو این دو سال که هم کنکور داشتم و هم توی درس و مشق دانشگاه افتاده بودم چه قدر سفارش مهر داشتم و اغلب هم وقت نکردم بسازم (حداقل ۴۰ تا مهر ساختم و یه ۴۰-۵۰ تا مهر دیگه هم تو صف ساختن هستن) الان که خوب فکرش کردم دیدم «واسه من که سود مالی نداره و برعکس! فقط وقتم رو میگیره! اصلا چه کاریه؟ بهتره به جای ماهی دادن ماهی گیری یادتون بدم»

بله و این چنین شد که خواستم در اقدامی بینظیر زکات علمم رو بدم و به اپن سورس بها داده و بیخیال کسب و کار شم :دی فقط صرفا جهت donate و ترویج آموزشهای اینچنینی یه مبلغی رو به موسسههایی چون «مهر طه» و یا هرجایی که در امر فراهم کردن کتاب واسه فرزندان بیسرپرست فعالن بپردازید (این پست)
این روزها
۱. نمیدونم چرا بعضیا بعضی صفتا رو عیب میدونن. مثلا اینکه من میگم یکی پرحرفه نمیخوام عیبشو بگم و از نظر خودمم عیب نیست ولی خب احتمالا عدهای پرحرفی رو نمیپسندن و به همین دلیل شاید تو ذهن بقیه (از جمله خودش) عیب بیاد.
۲. حالا برعکسش …. یادتون باشه بعضی صفتا عیب نیست ولی تو ذهن بعضیا عیب هست (همون مورد قبل) پس اگه دوست دارین رابطههاتون حفظ بشه میتونین کمی رعایت کنین. واسه مثال : من از شوخیِ زیاد تو جای عمومی بدم میاد. همین شوخی واسه یه فرد دیگه یا حتی تو یه جای خصوصیتر واسه من ناخوشایند نیست ولی خب در اون موقعیت خاص به شدت واسم ناراحت کننده ست.
۳. هیچ وقت نگفتم و نمیگم که آدم بیعیبی هستم. خیلی از عیبامو خودم میدونم و خیلیهاش رو نه. مثلا خودم میدونم آدم حساس(زودرنج)ی هستم. یا اینکه در خیلی از موارد صبور نیستم (البته خیلی از حساس بودنهام مربوط میشه به همین عدم صبرم و برعکس). سالهات سعی کردم همین چند مورد عیبامو رفع کنم ولی خب زیاد موفق نبودم. بعد این حساسیت و عدم صبرم وقتایی که عصبی باشم شدت میابن. حالا موقعیتی رو در نظر بگیرین که من به چندین و چند دلیل همینجوریش عصبی باشم و بعد رفتار یکی رو اعصابم باشه (ممکنه اون رفتار عیب نباشه. مراجعه کنین به مورد قبلی) مطمئنا حس خوبی نخواهم داشت و قائدتا هم گند میزنم به طرف مقابل.
۴. هیچی به اندازه «پیش نشستن که پس نیوفتن» نمیتونه خون منو به جوش بیاره. اینکه یکی منو ناراحت کرده باشه (حالا به هر دلیل. مثل مورد قبل) ولی بعدش این اون باشه که محلم نذاره (چون خودم اغلب سعی میکنم ناراحتیم رو به روم نیارم) بیشتر از قبل منو کفری میکنه. یا سادهتر بگم قیافه حق به جانب، خیلی بیشتر از رفتارهای زشت میتونه یکی رو ناراحت بکنه.
۵. تا یکی رو خوب نشناختین، تا با تمام جوانب حرفاش و رفتارش و منظورش آشنا نشدین باهاش طرح دوستیِ صمیمی نریزین. این طوری خیلی راحت با یه حرکتی که شاید عیب نباشه (مورد ۱) سوء تفاهم (مورد ۲) ایجاد بشه و کافیه موقعیت و وضعیت روحی همو درک نکرده باشین (مورد ۳) و با یه قاضی رفتن یک طرفه (مورد ۴) اساسی گند بزنین به حال هر دوتاتون.

۶. امان از درک نشدن متقابل. امان از جمعی که همه با تو مخالف باشن. شاید راست میگن تمام عیبها از من باشه (یعنی حتما راست میگن) ولی خب گمون نکنم توقع زیادی باشه کمی رعایت کردن حالم … الان به وضعیتی رسیدم که دلم نمیخواد هیچ دوستی داشته باشم.
پ.ن. از تیکه انداختن و غیر مستقیم حرف زدن به شدت بدم میاد. کاش دوستامم این طوری بودن. کاش میشد یه بار درست حسابی بشینیم رودررو یه حرف جدی بزنیم. حتی اگه شده تو سر و کله هم بزنیم و کارمون به فحش و فحش کاری برسه بازم گمونم بهتر از این دوستیِ پر از گله باشه.

حمزه
دایی جان
زهرا
زینب
صادق و مریم
علی
مجتبی
مرتضی
ملیحه
مهدی
وجیهه
آزاده
امیرعلی
انجل
حاصا
حامد
حدیثه
حسن
حورا
رویا
صندوقک
طاهره
مرضیه
پرستو
پویا